( 1 ) رسيد رشدش از بچههاى هم سن و سال زيادتر بود و پسر بچهء چابك و فرزى بود .
چون دو سالگى او تمام شد نزد مادرش بردم امّا چون بركت بسيارى از او ديده بودم نميخواستم از ما جدا شود اين بود كه مسألهء بدى هواى شهر و احتمال و با را مطرح كرديم و آن قدر اصرار نموديم تا مادرش موافقت كرد او را دوباره به صحرا برگردانيم و محمد ( ص ) را با خود بر گردانديم .
دو يا سه ماه از اين مطلب گذشته بود ، روزى كه او همراه برادر شيرى خود پشت خيمهها بازى ميكرد ، برادرش ترسان پيش ما آمد و گفت برادر قريشى مرا دو مرد سپيد پوش گرفتند و درازش كردند و شكمش را پاره ساختند ، من و پدرش شتابان به آن طرف دويديم ، محمد ( ص ) را در حالى كه رنگش دگرگون شده بود ديديم كه ايستاده است ، پدرش او را در آغوش گرفت و پرسيد پسرك عزيزم چه شده است ؟ گفت : دو مرد سپيد پوش آمدند و مرا خوابانيدند و سينهام را شكافتند و چيزى را از آن در آوردند و بيرون انداختند و بعد مرا به حال خود گذاشتند . [ 9 ]
كودك را با خود به خيمه آورديم ، شوهرم گفت حليمه مىترسم براى اين پسرم گرفتارى پيش بيايد و بلائى به سرش برسد بيا پيش از آنكه اتفاقى رخ دهد او را به مادرش رد كنيم .
به راه افتاديم و محمد ( ص ) را به مادرش سپرديم ، آمنه پرسيد چطور شما كه در نگهدارى اين پافشارى داشتيد حالا چرا او را بر گرداندهايد ؟ گفتيم از بركت اين طفل ما همهء وامهاى خود را پرداخت كرديم فقط از اينكه پيش آمدى براى او بكند نگران هستيم ، گفت نبايد اين چنين باشد راست بگوييد و دست از سر ما بر نداشت تا داستان را گفتيم ، گفت مثل اينكه ترسيده شدهايد كه اين كودك جن زده شده باشد ؟ نه سوگند به خدا كه شيطان را بر او راهى نيست و اين پسرم داراى منزلت مخصوصى است ، آيا ميخواهيد خبرى را به اطلاع شما برسانم ، گفتيم آرى ، گفت در تمام مدت بار دارى بسيار آسوده و راحت بودم ، هنگام بار دارى شبى در خواب ديدم كه پرتوى از من سر زد كه كاخهاى شام را روشن
هامش
[ ( 9 - ) ] مسألهء شق صدر و شكافتن سينهء حضرت ختمى مرتبت به اين صورت مورد قبول علماى شيعه نيست و حتى در تفسيرهاى مهمّى چون مجمع البيان طبرسى و گازر هيچ اشاره هم نشده است .