تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
( 1 ) شير خودم داشتم و نه ماده بزم كه لا اقل آن طفلك را سير نمايد ، به همين حال وارد مكه شديم ، پيش از ورود من محمد ( ص ) را بهر يك از دايگان كه پيشنهاد كرده بودند از پذيرفتن او به بهانهء اينكه يتيم است خوددارى كرده بودند ، ما هم مىگفتيم كودكى كه يتيم است مادرش براى دايه چه كارى ميخواهد بكند و ما معمولا از پدر طفل انتظار نيكى و پاداش داريم ، همهء همراهان من كودكى انتخاب كرده بودند غير از من ، من هم چون كودك ديگرى غير از محمد ( ص ) نيافته بودم به همسرم حارث گفتم دوست ندارم كه دست خالى بر گردم اجازه بده همين كودك يتيم را بر دارم ، او مخالفت نكرد من چون طفل ديگرى باقى نمانده بود همو را انتخاب كردم و گرفتم . بمحض اينكه او را در آغوش گرفتم پستانهايم چنان پر شير شد كه او آشاميد و سير گرديد و برادر رضاعى او هم خورد و سير شد ، شوهرم برخاست كه شير بز را بدوشد ، پستانهاى او را پر شير يافت و آن را دوشيد چندان شير داده بود كه او و مرا سير كرد و شبى را در كمال آسايش گذرانيدم ، شوهرم گفت حليمه مىبينم كه نوزاد فرخنده‌اى را برگزيده‌اى مگر متوجه نشدى كه آثار خير و بركت او چگونه ظاهر شده است . بركات وجود او همچنان مرتب بما ميرسيد ، در برگشتن ماده الاغ من كه از همه عقب‌تر ميماند چنان چابك شده بود كه همه را پشت سر مىگذاشت ، همسفران مىپرسيدند حليمه آيا اين همان ماده الاغ است ؟ مىگفتم آرى ، مىگفتند خيلى عجيب است ، چون به سرزمين خويش رسيديم كه من براى خدا سرزمينى خشك تر از آن سراغ ندارم ، گوسپندهاى ما از صحرا در حالى كه سير شده و خوب چريده بودند و پستانهاى پر شير داشتند بر مىگشتند و آنها را مىدوشيديم در حالى كه گوسپندان همسايه‌هاى ما از صحرا گرسنه بر مىگشتند و قطره‌اى شير نداشتند . مردم به چوپانهاى خود مىگفتند شما هم گوسپندها را همان جا ببريد كه گوسپندان حليمه را مىبرند و همين كار را هم ميكردند در عين حال فايده‌اى نداشت ، هر روز بركات او بر ما بيشتر ظاهر مىشد ، چون محمد به دو سالگى