( 1 ) عبد المسيح با شتاب به راه افتاد اتفاقا هنگامى نزد سطيح رسيد كه او در حال مرگ بود ، عبد المسيح به دائى خود سلام داد و درود فرستاد و چون پاسخى نشنيد اشعارى به اين مضمون خواند .
« آيا مرد بزرگ يمن كر شده است يا گفتار مرا مىشنود ؟ يا مرگ او فرا رسيده و نشانهء نيستى شده است ، اى كسى كه دشوارى را مىفهمى و غم و اندوه را از چهرهء غمگين ميزدائى ، همگان در مورد پيش آمد روزگار عاجز و ناتوان شدهاند و بدين جهت پير مردى كه از طرف پدر از قبيلهء و سن و از سوى مادر از قبيلهء حجن است پيش تو آمده است ، او داراى چشمان آبى و دندانهاى بزرگ و گوش پهن است و سپيده چهره است و زره درخشان بر تن دارد ، از غرش رعد و مكر زمانه نمىترسد و فرستادهء خسرو پادشاه ايران است ، شتر تناور او پست و بلند زمين را درنورديده است و او در اثر وزش باد با گرد و خاك و ريگهاى بيابان در هم پيچيده است » [ ( 8 ) ] .
سطيح چون اين را شنيد چشم گشود و گفت ، عبد المسيح تو هستى كه بر شترى تيز پا سوارى و پيش سطيح آمدى اما هنگام مرگ او رسيدى ، پادشاه ساسانى ترا فرستاده است براى لرزهء ايوان و خاموش شدن آتشها و خواب موبد بزرگ كه خواب ديده شتران تنومند اسبان تازى را با خود مىكشند و از دجله عبور كردند و در همهء شهرهاى او پراكنده شدند ، اى عبد المسيح هنگامى كه تلاوت بسيار شود و صاحب عصا ظاهر گردد و رودخانهء سماوه جارى گردد و درياچهء ساوه فروخشكد و آتش پارسيان خاموش گردد ، ديگر شام ، شام سطيح نباشد .
همانا از ساسانيان چند زن و مرد بعدد كنگرههائى كه فرو ريخته است پادشاهى مىكنند و هر چه آمدنى باشد خواهد آمد ، : اين بگفت و هماندم مرد .
عبد المسيح بر شتر خويش پريد و اين اشعار را خواند .
« چالاك باش و شتاب كن كه مرد بلند همتى و از حوادث بيم ندارى ، اگر پادشاهى ساسانيان از ميان برود روزگار همواره دگرگون مىشود ، بسا
هامش
[ ( 8 - ) ] براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به ترجمهء تاريخ طبرى آقاى ابو القاسم پاينده ص 718 چاپ بنياد فرهنگ و ناسخ التواريخ سپهر كاشانى ص 375 ج عيسى چاپ سنگى .