اين اعتقاد ، همچنان در ادوار مختلف به عنوان مذهب متكلمانى باقى مىماند كه مىخواستند اسلام را به همان خلوص و اعتقادات اوليه بازگردانند .
چنين است وضع ابن تيميه ( متوفى در 728 / 1328 ) كه اختلاف نظر ميان معناى حقيقى و مجازى را كه معتزله قبول كرده بودند ، رد كرد و اظهار عقيده نمود كه معناى هر كلمهاى فقط در محلى كه قرار گرفته و در تلو جمله مشخص مىگردد ، نه بوسيلهء تفسير كسى كه آن را مىشنود . « 303 »
و اين به معنى تحريم هر گونه تفسيرى است كه مبتنى بر اصول مطلقا عقلى باشد .
وضع يك زبانشناس و يا مورخ غربى در اين مورد مسلما بدشوارى تشخيص مىگردد . مع ذلك ، يك واقعيت خارج از بحث مىماند . وحى دريافت شده بوسيلهء محمد ( ص ) بايد بر حسب روحيات و قواى عقلانى گروه انسانهائى نازل شده باشد كه طرف خطاب اين وحى هستند . بنابر اين بايد مفاهيم و عقايدى كه در آغاز قرن هفتم مسيحى در حجاز رايج بوده ، در آن منعكس باشد . در آن نه تنها روحيهء واقعبينى تجار مكى ديده مىشود .
بلكه اين مفهوم عينى ، اين عدم توانائى فرار از ماده و محسوسات كه مشخص بدويهاست و غالبا عامل قدرت و عظمت آنهاست ، به خوبى به چشم مىخورد . در قرآن اساسا فكر به صورت مادى و عينى بيان مىشود . اسلام در جريان تاريخ خود ، اين مطلب را اثبات مىنمايد . زيرا بالاخره تفسير استعارى محض عرفاء محكوم شناخته مىشود و سنت ، تفسير عقلانى معتزليها را با تلميح مىپذيرد . اين نظريه با مطالعهء زبان قرآن تأييد مىگردد . زبان
هامش
( 303 ) لائوست : « دربارهء شرايع اجتماعى و سياسى احمد بن تيميه » ( قاهره 1939 ) ص 233 ، مراجعه شود به يك مثال از تفسير مشبهه از اين متكلم در گلدزيهر :Dogme:
87 . ( العقيده 109 م . )