موجب بروز مشكلات غير قابل حلى مىگردد . تنها دربارهء اصل وجود يك قاعدهء زبانشناسى مىتوان تا بىنهايت بحث كرد . ولى دربارهء آنچه كه نمىتوان شكى داشت لهجهء مكه است . اين شهر مركز بازرگانى و محل مهم زيارتى بوده و نمىتوانسته از نفوذ زبان رائج يمن و سوريه و نجدبر كنار بماند . ابو نصر فارابى دانشمند قرن دهم اسلام اختلافات لهجههاى حجاز را مطرح مىكند . تذكرات او در مورد قرون قبل نيز صادق است . اين مؤلف پس از اينكه قبايلى را ذكر مىكند كه در حاشيهء شبه جزيره ساكن هستند و لهجهء آنها خراب شده ، آن گاه مىافزايد : « 213 » « ( در قلمرو زبان ) از ثقيف و يا مردم ديگر طائف به علت معاشرت ايشان با بازرگانان يمنى كه نزد آنها اقامت مىجستند و يا از اشخاص مقيم حجاز ( و نواحى ديگر ، توسط دانشمندان زبان ) چيزى اخذ نشده است . زيرا دانشمندانى كه زبان عرب را نقل نمودهاند ، وقتى اين كار را آغاز كردند كه عرب با ملتهاى ديگر مخلوط شده و زبانشان به فساد گرائيده بود » .
نيازى نيست كه روى اين مطلب پافشارى كنيم كه لغتشناسان اسلامى از همان آغاز كار موضع غلطى را اشغال كردند .
ولى مطلب از اين هم جدىتر است . از همان آغاز اگر هم تبليغ محمد ( ص ) جنبهء عام نداشته ، لااقل به عنوان پان عرب كه بوده است . اگر پيامبر لهجهء محلى خود را به كار مىبرد ، بخت او براى اينكه
هامش
( 213 ) از اول كتابش « الالفاظ و الحروف » مذكور در المزهر 1 : 128 . على رغم تذكراتى كه بدان بر مىخوريم ، فارابى به همان اندازه تاييد مىكند ( ايضا سطر 4 ببعد ) كه قريشىها از ميان همهء اعراب كسانى هستند كه زيباترين و خالصترين زبان را صحبت مىكنند .