و پس از جدايى كه بر اثر جهل و حسادت به وجود آمده بود ، بار ديگر آنان با محبت و دوستى به يكديگر رسيدند .
« چون بر يوسف ( ع ) داخل شدند ، پدر و مادر را در نزد خود جاى داد و گفت : به مصر درآييد كه اگر خدا بخواهد در امان خواهيد بود . پدر و مادر را بر تخت فرا برد و همه در برابر او به سجده درآمدند يوسف ( ع ) گفت : اى پدر ، اين است تعبير آن خواب من كه اينك پروردگار من آن را تحقّق بخشيده است . و چقدر به من نيكى كرده است آنگاه كه مرا از زندان برهانيد و پس از آن كه شيطان ميان من و برادرانم فساد كرده بود ، شما را از باديه به اين جا آورد ، پروردگار من به هر چه اراده كند دقيق است كه او دانا و حكيم است . » 299
ما داستان يوسف ( ع ) صديق را از زمانى كه او را در چاه افكندند ، پى گيرى نكرديم ، زيرا مىخواستيم دربارهء افراد خانوادهاش سخن بگوييم تا با مقدارى از آنچه كه قرآن در زمينهء نفوس در آغاز جوانى و نادانى و سپس آرام شدن طوفان حسد و وفور عوامل دلسوزى و خويشاوندى ، بيان مىكند ، آشنا شويم .
برادران يوسف ( ع ) شبانگاه و با چشمانى گريان به سوى پدر رفتند و گفتيم به نظر ما گريهشان - چنان كه بعضى پنداشتهاند - مانند اشك تمساح ساختگى نبود بلكه واقعى بود ، و اين براى مهر و دلسوزى بود ، اگر چه اثر عملى نداشت ، زيرا آنان مىتوانستند باز گردند و يوسف ( ع ) را از چاهى كه او را در آن افكنده بود ، نجات دهند و ظاهرا آنها بين دو عاطفهء متضاد قرار گرفته بودند يكى عاطفه عمومى خويشاوندى و ديگرى حسادت شديد كه موجب دشمنى شد بر اثر عاطفهء اوّلى اشك از ديدگانشان جارى شد و عاطفه دوّم ، آنان را از جبران گناه باز داشت .
اكنون برادران را در اضطراب و حيرت رها مىكنيم و به سراغ پدر آزرده دلى مىرويم كه فرزندش را گم كرده است ، او را داراى سه عاطفه مىبينيم كه هر كدام از آنها بر زبانش جارى شده است .
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 645
مساهمون: محمد أبو زهرة
ص٦٤٥