كرديد ؟ » 294 در اين جا عاطفه و مهر برادرى ، اين احساس به آنان دست مىدهد كه وى يوسف ( ع ) باشد ، اگر چه تغيير شكل حاصل شده و سيماى كودكى تبديل به سيماى جوانى گرديده است .
« گفتند : آيا تو به حقيقت يوسفى ؟ گفت : من يوسفم ، و اين برادر من است و خدا به ما نعمت داد ، زيرا هر كس كه پرهيزكارى كند و شكيبايى ورزد ، خدا مزدش را تباه نمىسازد . گفتند : به خدا سوگند كه خدا تو را بر ما فضيلت داد و ما خطا كار بوديم . » 295
در اين هنگام چهرهء برادر وفادار آشكار شده و آن بزرگوار با چشم پوشى از گناه نادانان مىگويد :
« . . . امروز شما را نبايد سرزنش كرد ، خدا شما را مىبخشايد كه او مهربانترين مهربانان است . » 296
او به حال پدر و درمان دردش آشنا بود ، لذا گفت :
« اين جامه مرا ببريد و بر روى پدرم اندازيد تا بينا گردد ، و همهء كسان خود را نزد من بياوريد . » 297
برادران يوسف ( ع ) در راه بودند كه پدر مهربان بوى يوسف ( ع ) را احساس مىكرد .
« چون مژده دهنده آمد و جامه بر روى او انداخت ، بينا گشت ، گفت : آيا نگفتم به شما كه آنچه من از خدا مىدانم شما نمىدانيد ؟ گفتند : اى پدر براى گناهان ما آمرزش بخواه كه ما خطا كار بودهايم ، گفت : از پروردگارم براى شما آمرزش خواهم خواست او آمرزنده و مهربان است . » 298
معلوم نيست كه بينايى يعقوب ( ع ) براى شادى فراوان بود يا براى امرى خارق العاده ، كه اين از پيامبران دور نيست ، و ما به همين نظر مايليم ، زيرا حضرت يوسف ( ع ) با قاطعيت گفت پدرم شفا مىيابد و فقط با گمان از شفاى پدر سخن نمىگفت .
خاندان يعقوب ( ع ) به سوى مصر ، كه يوسف ( ع ) سلطان آن بود آمدند ،
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 644
مساهمون: محمد أبو زهرة
ص٦٤٤