در اين شرايط يعقوب ( ع ) به ياد پسر مفقود خود يوسف ( ع ) افتاد كه نمىدانست آيا زنده است يا مرده ؟ و اندوه او را فرا گرفت . خداوند در بيان حال او مىفرمايد :
« روى خود از آنها بگردانيد و گفت : اى اندوها بر يوسف ( ع ) و چشمانش از غم ، سپيدى گرفت و همچنان خشم خود فرو مىخورد . » 290
آنان مىديدند كه پدرشان پيوسته به ياد يوسف ( ع ) است و اين سبب از بين رفتن جسم يا منجرّ به مرگش مىشود و اين را آشكارا به او تذكّر دادند ، امّا پدر پير آزرده خاطر شد و گفت :
« . . . جز اين نيست كه شرح اندوه خويش تنها با خدا مىگويم ، زيرا آنچه من از خدا مىدانم شما نمىدانيد . » 291
در اين ميان دوباره روزنهء اميد براى او باز شد و با دلسوزى پدرانه گفت :
« اى پسران من ، برويد و يوسف ( ع ) و برادرش را بجوييد و از رحمت خدا مأيوس مشويد ، زيرا تنها كافران از رحمت خدا مأيوس مىشوند . » 292
به درخواست پدر پاسخ مثبت دادند و به دنبال يوسف و برادرش رفتند ، و اگر چه از جاى برادر يوسف خبر داشتند . امّا از يوسف ( ع ) و سرنوشت او اطلاعى نداشتند .
بر عزيز مصر ( يوسف ( ع ) ) وارد شده و گفتند :
« . . . اى عزيز ، ما و كسانمان به گرسنگى افتادهايم و با سرمايهاى اندك آمدهايم ، پيمانه ما را تمام ادا كن و بر ما صدقه بده ، زيرا خدا صدقه دهندگان را پاداش مىدهد . » 293
آنان براى پيدا كردن يوسف ( ع ) آمده بودند ، امّا براى ملاقات با وى سرمايهء اندكشان را مطرح كردند و در اينجا مىبينيم كه يوسف ( ع ) صديق كه در آرزوى اجتماع با برادران پس از جدايى از آنان ، بسر مىبرد با سرزنش آنان و نيز پذيرفتن عذرشان - زيرا كه ندانسته كارهايى انجام داده بودند - مىگويد :
« . . . آيا مىدانيد كه از روى نادانى با يوسف ( ع ) و برادرش چه
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 643
مساهمون: محمد أبو زهرة
ص٦٤٣