تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
آنان را به قتل يا ردّ گم كردن يوسف ( ع ) واداشت ، اين بار به دروغ به او اتّهام سرقت زدند . « . . . يوسف ( ع ) جواب آن سخن در دل پنهان داشت و هيچ اظهار نكرد و گفت : شما در وضع بدترى هستيد و خدا به بهتانى كه مىزنيد آگاه‌تر است . » 285 آنها نمىدانستند كه چگونه بدون برادر به ديدار پدر بروند ، از اين رو حال پدر پيرشان را شفيع قرار دادند و گفتند : « . . . او را پدرى است سالخورده ، يكى از ما را به جاى او بگير ، كه از نيكوكارانت مىبينيم . گفتند : معاذ اللّه كه جز آن كس را كه كالاى خويش نزد او يافته‌ايم بگيريم ، اگر چنين كنيم از ستمكاران خواهيم بود . » 286 آنان از برگرداندن برادر به سوى پدرشان مأيوس شدند . و تصميم به بازگشت گرفتند ، امّا پسر بزرگ كه از نتيجه كار بيشتر از ديگران رنج مىبرد گفت : « . . . آيا نمىدانيد كه پدرتان از شما به نام خدا پيمان گرفته و پيش از اين نيز در حق يوسف ( ع ) تقصير كرده‌ايد ؟ من از اين سرزمين بيرون نمىآيم تا پدر مرا رخصت دهد ، يا خدا دربارهء من داورى كند ، كه او بهترين داوران است ، نزد پدر باز گرديد و بگوييد : اى پدر ، پسرت دزدى كرد و ما جز آنچه مىدانيم شهادت نمىدهيم و از غيب نيز آگاه نيستيم ، از شهرى كه در آن بوده‌ايم و از كاروانى كه همراهش آمده‌ايم بپرس كه ما راست مىگوييم . » 287 به سوى پدر بازگشتند و سخنان برادر بزرگ - كه براى شرم از پدر از آنان جدا شده بود - را براى پدر باز گفتند امّا پدر پير به گفتار آنان مطمئن نبود و گفت : « . . . نه نفس شما كارى را در نظرتان بياراست و مرا صبر جميل بهتر است . » 288 هر گاه كار بر كسى به شدّت بحرانى و سخت شود ، خداوند به لطف خود روزنه‌اى از اميد را براى بنده‌اش باز مىكند ، لذا يعقوب ( ع ) گفت : « . . . شايد خدا همه را به من باز گرداند كه او دانا و حكيم است . » 289
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 642 | محمد أبو زهرة / محمود ذبيحى