تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
اين بار مهر پدرى دربارهء همه آنها شعله ور شد و از چشم زخم بر آنان ترسيد ، « و گفت : اى پسران من از يك دروازه وارد نشويد ، از دروازه‌هاى مختلف داخل شويد ، و من قضاى خدا را از سر شما دفع نتوانم كرد و هيچ فرمانى جز فرمان خدا نيست . بر او توكّل كردم و توكّل كنندگان بر او توكّل كنند . » 281 آنان طبق دستور پدر وارد مصر شدند و با برادر خويش ديدار كردند . يوسف ( ع ) برادر تنىاش را نزد خود جاى داد و خود را به او معرفى كرده و گفت : « . . . من برادر تو هستم ، از كارى كه اينان كرده‌اند اندوهگين مباش . » 282 او مىخواست برادرش را نزد خود نگهدارد ، پس چون برادرانش آماده حركت شدند ، پيمانهء مصرى را در بار برادر نهاد . « . . . آنگاه منادى ندا داد : اى كاروانيان ، شما دزدانيد ، كاروانيان بازگشتند و گفتند : چه گم كرده‌ايد ؟ گفتند : جام پادشاه را ، و هر كه بياوردش او را بار شترى است و من ضمانت مىكنم . گفتند : به خدا قسم ، شما خود مىدانيد كه ما براى فساد كردن به اين سرزمين نيامده‌ايم و دزد نبوده‌ايم . گفتند : اگر دروغ گفته باشيد ، جزاى دزد چيست ؟ گفتند : جزايش بندگى همان كسى است كه درون بار او يافته شود ، پس او خود جزاى عمل خود است و ما گنهكاران را چنين جزا دهيم ، پيش از بار برادر به بار آنها پرداخت ، آنگاه از بار برادرش بيرون آورد . . . » 283 يوسف ( ع ) طبق حكم آنها برادرش را نزد خود نگهداشت ، در اين جا ، بار ديگر حالتى كه در زمان به چاه انداختن يوسف ( ع ) را داشتند ، در آنان زنده شد و گفتند : « . . . اگر او دزدى كرده است ، برادرش نيز پيش از اين دزدى كرده بود . . . » 284 و بدين سان كينه و حسادت گذشتهء آنان تازه شد ، و اگر بار اوّل حسادت ،
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 641 | محمد أبو زهرة / محمود ذبيحى