قرار دادند ، و يوسف ( ع ) به عظمت رسيد و خداوند حكومت سرزمين مصر را به او داد كه هر جا مىخواست در آن جاى مىگرفت .
برادرها به سراغش آمدند ، او آنان را شناخت و به خاطر موهبتهايى كه خدا به او عنايت كرده بود ، بدى آنان را فراموش كرد و شايد با ديدن آنها مأنوس و دلگرم شد و وحشتى به خود راه نداد ولى از آنان برادر تنىاش را مطالبه كرد و گفت :
« . . . برادرى را كه از پدر داريد نيز نزد من بياوريد ؟ آيا نمىبينيد كه پيمانه را كامل ادا مىكنم و بهترين ميزبانم . اگر او را نزد من نياوريد ، پيمانهاى نزد من نخواهيد داشت و به من نزديك مشويد ، گفتند : ما به اصرار از پدر خواهيم خواست و اين كار را خواهيم كرد . » 278
امّا مهر برادرى و محبّت به پدر و خاندان ، يوسف ( ع ) را بر آن داشت تا در جستجوى برادر برآيد و بى خبر از آنان سرمايهشان را در بارهايشان نهاده و با اين عمل مهر برادرى خود را آشكار ساخت .
آنان به جانب پدر بازگشتند و اين بار او روى صداقت گفتند :
« . . . اى پدر پيمانه از ما بر گرفتهاند ، برادرمان را با ما بفرست تا پيمانه باز گيريم ما نگهدار او هستيم . 279 »
امّا ماجراى يوسف ( ع ) ، به خاطر يعقوب ( ع ) آمد و گفت :
« . . . آيا او را به شما بسپارم ، همانطور كه برادرش را پيش از اين به شما سپردم ؟ خدا بهترين نگهدار است و اوست مهربانترين مهربانان ، چون بار خود گشودند ، ديدند سرمايهءشان را پس دادهاند ، گفتند : اى پدر در طلب چه هستيم ؟ اين سرمايهء ماست كه به ما پس دادهاند ، براى كسان خود غلّه بياوريم و برادرمان را حفظ كنيم و بار شترى افزون گيريم ، كه آنچه داريم اندك است . » 280
اين بار يعقوب در نگهدارى فرزند تأكيد بيشترى داشت و از آنان پيمان خواست كه او را نزد پدر بر گردانند ، مگر آن كه همه گرفتار شوند ، آنان نيز با او عهد كردند .
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 640
مساهمون: محمد أبو زهرة
ص٦٤٠