برادران اين پيشنهاد را پسنديدند در شرايطى كه يوسف ( ع ) كودكى بىخبر از سرانجام خود بوده امّا آنان در صدد حيله برآمدند تا او را با رضايت از پدرشان بگيرند .
« گفتند : اى پدر ، چيست ما را كه بر يوسف ( ع ) امين نمىشمارى ، حال آن كه ما خيرخواه او هستيم ؟ فردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازى كند و ما نگهدارش هستيم . » 273
امّا پدر بزرگوار با حسّ پدرى ، از اين امر واهمه دارد ، ولى اين سوء ظنّ را از ايشان پنهان مىكند - شايد هم اصلا به آنان سوء ظّن نداشت - و خاطر نشان مىسازد كه از غيبت يوسف ( ع ) محزون و دلتنگ مىشود .
« . . . اگر او را ببريد ، غمگين مىشوم و مىترسم كه از او غافل شويد و گرگ او را بخورد . » 274
سرانجام يوسف ( ع ) را از پدر گرفتند و او را عمق تاريكى چاه افكندند ، امّا خداوند به يوسف ( ع ) الهام كرد كه به زودى او را برتر قرار خواهد داد و آنان را - در شرايطى كه خود درك نمىكنند - از اين كارشان آگاه خواهد كرد .
گريان به جانب پدر باز گشتند و « گفتند : اى پدر ما به اسب تاختن رفته بوديم و يوسف را نزد كالاى خود گذاشته بوديم ، گرگ او را خورد . » 275
امّا در درون خود احساس كردند كه پدر به آنان بد گمان است لذا گفتند :
« . . . هر چند راست هم بگوييم تو سخن ما را باور ندارى ، و جامهاش را كه به خون دروغين آغشته بودند آوردند . . . » 276
امّا يعقوب ( ع ) با فراست و احساس پدرى ، گفتارشان را تصديق نكرد بلكه به آنان گفت :
« نفس شما ، كارى را در نظرتان بياراسته است اكنون براى من صبر جميل بهتر است و خداست كه در اين باره از او يارى بايد خواست . » 277
اين قصّه را قرآن كريم تنها براى پند و عبرت نياورده است ، بلكه در آن از نفوس پرده برداشته است و هر كه بخواهد دربارهء نفس و روان ، كاوش كند ،
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 638
مساهمون: محمد أبو زهرة
ص٦٣٨