مىزنند .
نخست لازم است اين داستان را از اوّل به طور اختصار مرور كنيم :
يوسف ( ع ) يك برادر تنى ، داشت و ديگر برادران ناتنى او بودند ، پدر او يعقوب پيامبر ( ع ) با دلسوزى و عاطفهء پدرى همه را به يك چشم نگاه مىكرد ، امّا او با نظر رؤوف و دلسوزانه خود مىديد كه برادران بزرگ نسبت به برادران كوچك رفتارى نامطمئن دارند ، در نتيجه به گونهاى رفتار مىكرد كه خشم آنان نسبت به برادران كوچكتر برافروخته نشود .
در اين اوضاع و احوال يوسف رؤياى صادقهاى ديد و آن را اين گونه براى پدر نقل كرد :
. . . إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ
« من در خواب يازده ستاره و خورشيد و ماه را ديدم ، ديدم كه سجدهام مىكنند . » 268
پدر دلسوز از آن ترسيد كه اين خواب سبب دشمنى برادران يوسف ( ع ) با او گردد ، از اينرو فرمود : « خوابت را براى برادرانت حكايت مكن ، كه تو را حيلهاى مىانديشند . . . » 269
امّا حسد سبب مىشود كه برادران بزرگ بپندارند كه پدرشان ، يوسف ( ع ) و برادرش را بر آنان با محبّت خويش برترى مىدهد .
از اينرو گفتند : « يوسف و برادرش نزد پدرمان محبوبتر از مال هستند ، حال آن كه ما خود گروهى نيرومنديم . » 270
در اين جا حسد شيطانى به نهايت خود مىرسد و آنان مىگويند :
« يوسف را بكشيد يا در سرزمينى ديگرش بيندازيد تا پدر ، خاصّ شما گردد و از آن پس مردمى شايسته به شمار آييد . » 271
امّا از آن جهت كه شر مورد اتفاق نمىشود آنان در قتل يوسف ( ع ) اتفاق نداشتند بلكه :
« يكى از ايشان گفت : اگر مىخواهيد كارى كنيد ، يوسف ( ع ) را بكشيد ، در عمق تاريكى چاهش بيفكنيد . تا كاروانى او را برگيرد . » 272