لكن من كه پروردگارم آن خداى يكتاست و هرگز كسى را شريك او قرار نمى دهم ( اى رفيق ) تو چرا وقتى به باغ خود آمدى نگفتى : كه همه چيز به خواست خداست و جز قدرت او نيرويى وجود ندارد و اگر تو مرا از نظر مال و فرزند از خود كمتر مىدانى ، اميد است كه خداوند باغى بهتر از باغ تو بدهد و بر بوستان تو آتشى از آسمان فرستد كه چون صبح شود باغت يكسره نابود و چون خاك هموارى شود ، يا صبحگاهان جوى آبش به زمين فرو رود و ديگر هرگز نتوانى آب به دست آرى ، يا آن كه ميوههايش همه نابود گردد تا به هنگام پگاه از شدّت ناراحتى و پشيمانى بر آنچه در باغ خرج كردى دست بر دست زنى كه بنا و اشجارش همه خشك و ويران شده است آنگاه بگويى : اى كاش من به خداى خود مشرك نمىشدم ، و جز خدا هيچ كس نباشد كه او را يارى و حمايت كند آن جا ولايت و يارى راستين خاص خداست بهترين اجر و ثواب و عاقبت نيكو را او عطا مىكند . 340
اين تمثيل با به تصوير كشيدن يك واقعيت به اثبات دو حقيقت مىپردازد نخست اين كه غرور و خودبينى باعث مىشود كه فرد خود بين هميشه با گمان و خيال ، آينده را مانند حال بداند ، و دارايى و نفرات خود را هميشگى فرض كند . و خود را بى جهت نيرومند و بزرگ جلو دهد ، امّا آنگاه كه زمان بگذرد و آرزوهايش بر باد رود حقيقت آشكار مىشود .
دوم اين كه : ولايت و يارى ويژه خداوند متعال است و اين كه او به تنهايى ، صاحب همه چيز در گذشته و آينده و حاضر و غايب مىباشد .
پس اين مثل دليل بر پوچى خودبينى است و اين كه تمام كارها به دست خداست .
مثال ديگرى كه انسان را متوجّه حقايق آفرينش و هستى و واقعيات دينى مىكند سخن خداى متعال است كه مىفرمايد :
إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ
. . .
لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
341 اين داستان كه پسش از اين از آن سخن گفتيم ، 342 يك ماجراى واقعى است كه هنرمندانه به تصوير كشيده شده است و در آن دو مطلب اثبات شده است ، مطلب اوّل اين كه زكات ، مال را پاكيزه و بيمه مىكند زيرا خداوند مىفرمايد :