ادوم بود ، و كلمهء « بالضحى » را آوردى ، و چنانچه مىگفتى « بالدجى » در مدح بليغتر بود ، زيرا ميهمان بيشتر در شب مىآيد ، و گفتى « اسيافنا » و آن كمتر از ده است ، و اگر مىگفتى « سيوفنا » بيشتر بود ، و گفتى « يقطرن » كه نشانهء كشتار كمترى است ، و اگر « يجرين » به كار مىبردى ، از خونريزى بيشتر حكايت داشت ، و گفتى « دما » و « دماء » بيشتر از « دم » است و بالاخره به اولاد خود فخر ورزيدى و به كسانى كه تو را زاييدهاند اشاره نكردى . 34
اين جريان نشانهء هنر سخنورى عرب و شهرت و رواج روح نقادّى برخاسته از ذوق تيز آنهاست ، گر چه در صحت اين جريان ترديد وجود دارد .
و نيز ناقدين عرب بيت « امرء القيس » را در « معلّقه » كه گفته است :
اغرّك منّى ان حبّك قاتلى * و انّك مهما تأمرى القلب يفعلى
مورد سؤال قرار داده و گفتهاند كه سرودن اين شعر از عاشقى كه دوستى او را رنجانده و لطافت عشق را احساس كرده است ، بعيد است و نيز گفتهاند : اگر زن زيبا را نتوان با دوستى ، فريفته كرد چه چيز ديگرى مىتواند چنين كند ؟
گويا به آن زن مىگويد : اگر تو خواهان دوستى با من هستى ، من تو را رها مى كنم ، و اين سخن در شأن عاشق حريص نيست .
به راستى اينان در سخن سنجى مهارت داشتند و گوش و زبانشان به سخن بليغ كشش داشت و مفهومش را درك مىكردند ، و از اين نظر فرقى بين شهرنشينان و صحرانشينان آن نبود ، پس صحرانشينها ، نهايت فراست خود را در شناخت كلام بليغ و خواندن شعر - چه قصيده و چه رجز - به كار مىبردند ، و وقتشان را جز به شنيدن سخن نيكو و تكرار و روايت و نقل آن ، صرف نمىكردند و همان سخنان چه در حضر و چه در سفر و كوچ به علفزارها و چشمهها ورد زبانشان بود ، و با آن جان خود را همچون روشنايى آسمان ، صفا مىبخشيدند ، اضافه بر تعصّب و غرورى كه از بيابانهاى سخت و مخوف و سختى زندگى ، تحصيل كرده بودند ، و همچنين رضا و قناعتى كه عرب به آن متصف است .
و امّا شهرنشينها در عين اين كه تاجر بودند از تعصّب عربى نيز عارى