ولايت را به خودتان ارزانى خواهند داشت .
سيد برهان خان كه خوشوقت و شادمان شده بود فقير را به ميهمانى دعوت كرد . لطف و التفات بىحد نشان داد . پانزده روزى كه در بخارا بوديم ، هر روز به چهار باغ ميرفتيم . بساط بزم و الفت ترتيب مىيافت .
از اين فقير خواست كه به اسلوب و لهجهء ايشان شعر بسرايم . فقير هم اين غزل را سرودم :
لمؤلفه
خجل بولدى كوروب رخسار يارى باغده كل لار * فغانيم كوش ايتب كلشن دين اوتتى بارچه بلبل لار
يوزى كل ، قامتى عرعر ، كوزى نركس ، لبى غنجه * نى بولغاى باشيغه اول لاله رخ سچغاى قرنفل لار
جهان كلزارى دامانندى يوق اول قدى شمشادينك * بولوبتور باغ حسنى ايچرا زلفى تازه سنبل لار
يوزينك كور كاج قرا زلفينك پريشان قيلدى عقلمنى * كونكلنى سالدى سوداغه نى قيلاى اشبو كاكل لار
دمى دور آج كوزينكنى غفلتى قوى جام مى نوش ايت * اويو تماز ( كاتبى ) بزم اهلينى آواز قلقل لار « 1 »
هامش
( 1 ) - ترجمهء غزل چنين است :خجل شدند چون رخسار يار را ديدند در باغ گلها * فغانم را كه در گلشن شنيدند بلبلها به نوا آمدند