سيد برهان قصد داشت كه جنگ را با آنان دنبال كند . اما فقير پيش لشكر او رفتم . از اسب پياده شدم و سراغ سيد برهان خان را گرفتم . مرا بسوى پل كه او در آنطرفش بود راهنمايى كردند و از پل گذشتيم اما به فحواى « اذا جاء القضا عمى البصر » وقتى ميخواستيم به حدود رباط برسيم ناگهان ظالمى با تير اين فقير را مجروح كرد و سربازان اوزبك از هر طرف مرا در ميان شمشير گرفتند . چيزى نمانده بود كه كشته شوم . آنوقت روميهائى كه در خدمت سيد برهان بودند به روى آن ظالم شمشير كشيدند و گفتند اين مرد خدمت خان آمده شما چرا با او به بدى معامله ميكنيد .
آنوقت متجاوزان دست كشيدند و به خان خبر رساندند ، خود خان ( سيد برهان ) آمد . مرا در آغوش كشيد و گفت گمان بردند شما به جنگ آمدهايد . عذرخواهى كرد و گفت مثل مشهور است كه ترهم به آتش خشك ميسوزد .
سيد برهان خان جوانى بود بلندبالا و زيبا . دو نفر از كسان او رفتند تا همراهان ما را از پل عبور دهند و بياورند . اما باز هم هنگام عبور آنها سربازان اوزبك سيد برهان ، دو نفر از همراهان ما را با شمشير مجروح ساختند و يكى از خوبترين اسبهاى يدك و تمامى اثاثيه مطبخ و آبدارى و دو رأس از اسبهاى ما را به يغما گرفتند . اما همراهانم بالاخره با هزاران محنت و بلا از پل گذشتند و همه در محل امنى آرام گرفتيم .
مرآت الممالك ( سفرنامه اى به خليج فارس ، هند ، ما وراء النهر وايران ) ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: محمود تفضلى
ص١٣٧