كه گليم و جاجيم پوشيده آماده جنگ شده بود در اينجا بودند .
وقتى ما رسيديم خان على بيگ كه براق خان او را بعنوان آقاليق ( مربى و معلم ) پسرش تعيين كرده بود فقير را ديد و از مقصد ما پرسيد . گفتم به بخارا ميرويم گفت سيد برهان خان در آنجا با لشكر خوارزم در جنگ است لطف فرموده به ما كمك كنيد ، خيلى هم اصرار كرد .
فقير گفت ما براى كمك كردن به كسى نيامدهايم و خان ( براق خان ) همچنين فرمانى نداده است فقط گفته اگر احتمال جنگ باشد به غجدوان برگرديم .
ناچار از پل رباط به طرف غجدوان بازگشتيم . چون به پيش مناره رسيديم قريب يكصد نفر سوار ازبك كه به دنبال ما ميتاختند فرا رسيدند و گفتند ميرزا ( سلطان خوارزم و پسر براق خان ) فرمان داده است كه برگرديد . يكى از رفقاى ما را هم با شمشير زدند . ناچار ما نيز دست به اسلحه برديم و قصد جنگ كرديم . در اين موقع سيدى عالى مقام از طرف ميرزا رسيد و به اوزبكان گفت صبر كنيد . و به ما هم با ملايمت گفت ميرزا به اينجا آمده است شما هم لطف فرموده باز - گرديد و نرويد زيرا اوضاع لشكر دشمن خراب شده است .
ما هم از جنگ با آن سواران ازبك صرفنظر كرديم و با ده نفر از نزديكان خود به ملاقات ميرزا رفتيم .
ميرزا با اصرار و ابرام از ما كمك ميخواست . اما فقير راضى نشد .
ميرزا گفت اگر خودتان كمك نميكنيد لااقل تفنگهاى خود را
مرآت الممالك ( سفرنامه اى به خليج فارس ، هند ، ما وراء النهر وايران ) ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: محمود تفضلى
ص١٣٥