براق خان كه اين بيت را شنيد گفت واقعا درست گفتى حرف راست همين است .
شيخ صدر عالم كه به ايلچى گرى از طرف براق خان عازم روم بود ميخواست از راه تركستان برود اما گفتند در آن راه ما نغيتها يعنى طايفه نوغاى هستند و به مردم ظلم و تعدى بسيار ميكنند . خبر رسيده است كه قزاق و قزقچىشان از شمار بيرون است و به اهل اسلام راه نميدهند . هر كه را بدست ايشان بيفتد ميكشند و انواع ظلم و جور را روا ميدارند . شيخ صدر عالم به اين جهت از رفتن آن راه منصرف شد و خواست از راه بخارا برود كه حكومتش از طرف براق خان به سيد برهان خان داده شده بود . و قرار شد باهم از آن راه برويم .
براق خان به من گفت باز اين سيد برهان به مخالفت با ما برخاسته با پسرم كه سلطان خوارزم است دشمنى ميورزد . اگر ممكن باشد وقتى به غجدوان رسيديد در آنجا توقف كنيد و كس بفرستيد ببينيد اگر مخالفت نداشته باشند به راه خود برويد و گرنه در آنجا باشيد تا كمك فرستاده شود و شما را بگذرانند .
ما اين گفته را پذيرفتيم . پنجم ماه مبارك رمضان از سمرقند روانه شديم و به شهرى كه آن را قلعه ميگفتند رسيديم . از آنجا به شهر كرمن آمديم . در محل دوابه از نهر سمرقند گذشتيم و به غجدوان رسيديم .
مزار خواجه عبد الخالق غجدوانى را زيارت كرديم . سلطان خوارزم ( پسر براق خان ) در آنجا نبود و خبر درستى هم از او بدست نيامد .
ناچار از آنجا روانه شديم . به پل رباط آمديم . لشكر سلطان خوارزم
مرآت الممالك ( سفرنامه اى به خليج فارس ، هند ، ما وراء النهر وايران ) ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: محمود تفضلى
ص١٣٤