دل رشتغه چيكار در اشكمنى « كاتبى » * او خشار كه ياره بار ماغ ايچون ارمغان ياسار « 1 »
اين غزلها را بهانه ساختم و براى بازگشت خود با تضرع و نياز فراوان از او مساعدت خواستم و او نيز وعدههاى مساعد داد .
سرانجام روزى خبر مسرتبخش را بما رسانيد و گفت ، وقت رخصت است احوال خود را بنظم درآور و به پادشاه عرضه كن .
من هم عرضداشتى نوشتم و در آن گفتم كه وقت رفتن فرا رسيده است مستدعى است اجازه رخصت فرمايند .
دو غزل نيز سرودم كه اولى اين بود :
هامش
( 1 ) - ترجمه غزل چنين است :به تير مژه يار كمان ابروى او بسته است * دل سينهء مرا داغ سرخ شايسته است
مغرور حسنت نباش اى ابروان كمان * كمان رستم را هم آخر ، زمان از او گرفت
اگر از تب هجر تو اى پرى دل بيتاب شد * بر او ترحم كن براى او هم سايبان شايسته است
دل ميخواهد به قصر وصال يار عروج كند * عاشق را كمند آه بجاى نردبان شايسته است
« كاتبى » با اشك به رشته تو مىپيوندد * براى رفتن نزد يار ارمغان جان شايسته است