بسوى شاه برد . من طبق آدابى كه قبلا راهنماى مسكوى ما تعليم داده بود در برابر شاه تعظيم كردم و دستش را بوسيدم . شاه اشاره كرد كه برخيزم . سپس يك نو مسلمان ايتاليائى با من به زبان ايتاليائى آغاز سخن كرد . از او پرسيدم كه آيا زبان لاتينى مىداند و به اين زبان گفتم كه امپراطور روميان « 1 » ارباب مرا به حضور اعليحضرت پادشاه ايران اعزام كرده بود و او باتفاق همراهانش كه مجموعا هشت نفر مىشدند به لنگران در ايالت گيلان وارد شد و سه نفر از همراهانش به علت نبودن غذاى خوب و شراب در اين شهر درگذشتند ( چون بطوريكه قبلا هم گفتم جز آبى نامطبوع و گوشت بد گوسفند چيزى نبود ) و بعلاوه چهار نفر ديگر نيز كه مشرف بمرگ بودند در آنجا ماندند . و اما ارباب مرحومم مرا مأمور ساخت كه نامههاى اعليحضرت امپراطور را به شاه برسانم .
وقتى اين حرف را گفتم شاه خواست كه نامهها را ببيند و چون آنها در صندوقم مانده بود برخاستم كه براى آوردن آنها بروم اما به من اجازه داده نشد . ناچار كليدهايم را به يكى از مشاوران اصلى شاه سپردم كه نامهها را آورد و در حضور شاه به دست من داد . يكى از نامههاى اعليحضرت امپراطور به زبان لاتين بود و ديگرى به زبان ايتاليائى . سومى كه نامهاى بود از تزار مسكوى و همچنين متن خطابهها به دو زبان بود . من به آدابى كه قبلا به من گفته شده بود يعنى
هامش
( 1 ) - در عنوان امپراطور آلمان در آن زمان كلمه امپراطور روميان هم قيد مىشد - مترجم .