پس از تعظيم كردن و بوسيدن دست شاه نامهها را به او دادم . شاه نامه ها را با احترام گرفت و همچنين پيشكشهاى مرا پذيرفت و دست بر سرم گذاشت و مرا نزديك خود نشاند . بعد خودش مهر نامهها را گشود . پس از آنكه آنها را باز كرد و پيش از خواندن آنها ، يك نفر اسير ترك را به كاخ آوردند كه در زنجيرهاى گران بسته بود و در برابر اعليحضرت زانو زد . بعد دو شمشير براى شاه آوردند كه يكى را پس از ديگرى آزمايش كرد . شمشير اولى كه دستهاش و غلافش تزئينات طلائى داشت چند روز بعد بعنوان هديه براى من فرستاده شد . اما شمشير دوم را شاه از غلاف بركشيد و از جاى خود برخاست و بدون آنكه چهرهاش كوچكترين احساس و هيجانى را نشان دهد سر زندانى ترك را كه در برابرش عجز و لابه مىكرد قطع كرد .
من از تماشاى اين منظره بسيار نگران شدم و لحظاتى را ميان بيم و اميد گذراندم . مىترسيدم كه مبادا شاه بخواهد با شمشير ديگر هم مرا بكشد . از آن بيمناك بودم كه اعليحضرت امپراطور با تركها صلح كرده باشند و يا در نامهها در اين مورد ذكرى رفته باشد و به اين جهت شاه قصد جان مرا كرده باشد .
اما شاه با تبسمى بر لب به جاى خود نشست و رو به من كرد و به من فهماند كه مسيحيان هم بايد با تركها به همين شكل عمل كنند و او به سهم خودش در اين مورد هيچ كوتاهى و مضايقه نخواهد داشت .
سپس مرا به يكى از خوانسالارهايش سپرد كه او مرا به خانهء خود
ايتر پرسيكوم ( فارسي ) — صفحة 53
مساهمون: ژرژ تكتاندر فن دريابل
ص٥٣