هامش
- 6 - قول خدا عز وجل است ( 23 - الشورى ) : بگو من از شما مزدى نخواهم ، جز دوستى با خويشانم . اين امتيازى است براي پيغمبر در برابر پيمبران ديگر ، وخصوصيتى است براي آل أو ودر برابر ديگران . واين براي آن است كه خداوند از پيغمبران در ضمن ذكر نوح حكايت كرده است ( 29 - هود ) كه : اى قوم ! من از شما مالي نخواهم . مزد من نيست مگر با خدا . من كسانىرا كه گرويدند نرانم ، زيرا آنان با پروردگارشان ملاقاة دارند ، ولى مىنگرم كه شماها مردمى نادانيد . واز هود هم حكايت كرده است ( 51 - هود ) كه : من از شماها مزدى نخواهم . مزدم نيست جز با كسى كه مرا آفريده . آيا تعقل نكنيد ؟
وپيغمبر خود فرمود : « بگو من از شما مزدى نخواهم ، جز دوستى با ذي القربى . خداوند دوستى آنان را واجب نكرد ، مگر براي آن كه مىدانست كه هرگز از دين برنمىگردند ، وهرگز به گمراهى نگرايند ، ونكتهء ديگر اين كه اگر مردى دوستدار مردى است ويكى از خاندانش دشمن أو باشد ، دلش با أو درست نيست . وخدا خواست در دل رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نسبت به مؤمنان هيچ نگرانى نباشد . براي اين بود كه دوستى ذي القربى را بر آن ها فرض كرد تا هر كه بدان عمل كرد ورسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وخاندانش عليهم السلام را دوست داشت ، رسول خدا را نرسد با أو دشمنى داشته باشد ، وهر كه آن را از دست داد ودشمن خاندان پيغمبرش شد ، بر رسول خدا حق است كه اورا دشمن دارد . زيرا كه واجبي از واجبات خدا را ترك كرده . وكدام فضل وشرف از اين جلوتر است ؟ وچون خدا اين آية را بر پيغمبرش صلى الله عليه وآله وسلم نازل كرد كه : بگو من از شماها مزدى نخواهم ، جز دوستى خويشانم ، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در ميان اصحابش بپاخاست وخدا را حمد گفت وستايش نمود وفرمود : اى مردم ! خدا بر شما امرى واجب كرده . آيا شما آن را ادا مىكنيد ؟ واحدى به أو جواب نداد . وروز ديگر در ميان آن ها بپاخاست وآن را گفت واحدى جوابش نگفت . وروز سوم باز برخاست در ميان آنها وفرمود : اى مردم ! راستى خدا بر شما امرى واجب كرده . آيا شما آن را انجام مىدهيد ؟ وكسى به آن حضرت جواب نداد . پيغمبر فرمود : اى مردم ! اين واجب راجع به طلا ونقره وخوردنى ونوشيدنى نيست . گفتند : آن را بياور . پس اين آية را بر آن ها خواند وگفتند : اگر همين است ، آرى . » وبيشترشان بدان وفا نكردند .
سپس امام رضا عليه السلام فرمود : « پدرم از جدم از پدرانش از حسين بن علي عليه السلام برايم باز گفت كه : مهاجر وأنصار نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم گرد آمدند وگفتند : يا رسول اللَّه ! تو براي خودت وكساني كه بر تو وارد مىشوند هزينه لازم دارى . همهء دارايى وجان ما در اختيار توست وهر حكمي بكنى ، خوش رفتار ومأجور هستى . هرچه خواهى ببخش وهرچه خواهى وانه . بر شما هيچ حرجى نيست . وخدا عز وجل روح الأمين را فروفرستاد وگفت : اى محمد ! بگو من از شما مزدى نخواهم ، جز دوستى خويشانم . پس از من خويشانم را نيازاريد ! وهمه بيرون شدند وبعضي با هم گفتند : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از پيشنهاد ما رخ نتافت ، مگر براي اين كه ما را به دوستى خويشانش وأدار كند واين آية كه خواند في المجلس از خود درآورد . واين گفتارشان بزرگ وناروا بود وخدا اين آية را فرستاد ( 8 - الأحقاف ) : بلكه مىگويند افترا بسته است . بگو اگر من افترا -