وأرحنا وارفع رؤوسنا . فقال له : قد خلعتُ نفسي [ منها ] على أن أختار ، ولو لم أفعل لم أردها ، إنِّي رأيت روضة خضراء كثيرة العشب ، فدخل فحل ما رأيت أكرم منه ، فمرّ كأنّه سهم لم يلتفت إلى شيء منها حتّى قطعها لم يعرّج ، ودخل بعير يتلوه ، فاتّبع أثره حتّى خرج منها ، ثمّ دخل فحل عبقري يجرّ خطامه [ يلتفت يميناً وشمالًا ] ومضى قصد الأوّلين ، ثمّ دخل بعير رابع ، فرتع في الرّوضة ، ولا واللَّه لا أكون الرّابع ولا يقوم مقام أبي بكر وعمر بعدهما أحد فيرضى النّاس عنه .
قال : وأرسل المسوَر ، فاستدعى عليّاً ، فناجاه طويلًا وهو لايشكّ أنّه صاحب الأمر ، ثمّ نهض ، ثمّ أرسل إلى عثمان ، فتناجيا حتّى فرّق بينهما الصّبح .
قال عمرو بن ميمون : قال لي عبداللَّه بن عمر : من أخبرك أنّه يعلم ما كلّم به عبدالرّحمان بن عوف عليّاً وعثمان ، فقد قال بغير علم ، فوقع قضاء ربّك على عثمان . « 1 »
ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 36 - 37
هامش
( 1 ) - چون عمر درگذشت ، جنازهء اورا بيرون بردند . صهيب هم بر أو نماز گذاشت . چون عمر به خاك سپرده شد ، مقداد هيأت شورا را در خانهء مسوَر بن مخرمة جمع نمود . گفته شده ، در بيتالمال جمع شدند وباز گفته شده ، در خانهء عايشه بود . آن هم با اجازهء خود عايشه . طلحه هم هنوز نرسيده بود ( در سفر بود ) . دستور داده شد كه نگهبان آنها ابوطلحه باشد . عمرو بن عاص ومغيرةبن شعبه هم هر دو رسيدند ودم در نشستند . سعد آن دو مرد را سنگسار واز دم در دور كرد وگفت : « مىخواهيد بگوييد ما هم در هيأت شورا حضور وشركت داشتيم ؟ »
اعضاى هيأت در گفتوگوى خود مشاجره كردند وبسيار سخن گفتند وهر يكى خلافت را درخور خود دانستند . ابوطلحه گفت : « من چنين مىپنداشتم كه اگر به يكى از شما خلافت را پيشنهاد وتكليف كنند ، از قبول آن خوددارى وآن را رد كند . چگونه به اين كار اصرار داريد ؟ هرگز طمع مكنيد ، به خداوندى كه جان عمر را گرفت ؛ من بيشتر از سه روز صبر نخواهم كرد . مىروم ومنتظر پايان شورا مىشوم كه مهلت سه روز را عمر مقرر كرده ، وبعد فرمان اورا كه قتل مخالفين باشد اجرا خواهم كرد . »
عبد الرحمان گفت : « كدام يك از شما خود را از طمع خلافت مجرد وآن را به كسى كه أفضل از اوست واگذار كند ؟ »
هيچ يك به أو پاسخ ندادند ، گفت : « من خود را از خلافت خلع واز طمع آن دور مىكنم . » -