تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1089

مساهمون:

ص١٠٨٩
قوله [ أمير المؤمنين عليه السلام في نهج البلاغة ] : « ومنّا سيِّدا شباب أهل الجنّة » ، يعني حسناً وحسيناً عليهما السلام . « 1 » ابن أبي الحديد ، شرح نهج البلاغة ، 15 / 197 [ . . . ] نحنُ شجرة النّبوّة ومحطّ الرِّسالة ومختلف الملائكة ومعادن العلم وينابيع الحكمة ، ناصرنا ومحبّنا ينتظر الرّحمة ، وعدوّنا ومبغضنا ينتظر السّطوة « 2 » [ . . . ] .
هامش
- تا آن كه وعدهء انجام كار رسيد وشب آخر هم در شرف پايان بود . پاسى از شب گذشته ، به خانهء مسوَر ابن مخرمة ( محل شورا ) رفت واورا از خواب بيدار كرد وگفت : « من امشب چندان نخوابيده‌ام . برو ، زبير وسعد را نزد من بخوان . » أو هم رفت وهر دو را احضار كرد . أو نخست به زبير خطاب كرده گفت : « تو با بنى عبد مناف ( قوم أو ) از اين كار صرف‌نظر كنيد . » زبير گفت : « من حق وبهرهء خود را به على واگذار مىكنم . » به سعد هم گفت : « تو هم حق وبهرهء خود را به من واگذار كن . » سعد گفت : « اگر تو خودرا نامزد خلافت كنى ، چنين مىكنم واگر بخواهى عثمان را انتخاب كنى ، من على را بهتر مىدانم . اى مرد ( خطاب به عبد الرحمان ) تو با خود بيعت كن وما را آسوده وسربلند كن . » عبد الرحمان گفت : « من شخص خودرا از خلافت خلع كرده أم ، به شرط اين كه من خودم به ديگرى ( كه بهتر باشد ) رأى بدهم . اگر چنين نكنم ، من خلافت را براي خود اختيار نخواهم كرد . من يك چمن سبز وخرّم ديدم كه گياه آن بسيار بود . ناگاه شتر نرى ديدم كه مانند تير از من گذشت وبه هيچ چيز توجه واعتنا نكرد تا آن كه به خوبى در آن چمن چريد ورفت . بعد از أو شترى آمد چريد ورفت . بعد يك فحل ( نر نجيب ) رسيد وچريد . در حالي كه مهار خود را در زمين مىكشيد ، به چپ وراست هم نگاه مىكرد ( نگران بود ) . أو هم به دنبال آن دو رفت . بعد از آن‌ها شتر چهارم رسيد ، در آن مرتع خرّم چريد . من به خدا سوگند آن شتر چهارم نخواهم بود ؛ زيرا هيچ كس نمىتواند بعد از پيغمبر جاى أبو بكر را بگيرد . همچنين عمر وهيچ كسى نخواهد توانست كه مردم را خشنود وآرام كند ( در عالم خيال اين مثل را آورد ) . » عبد الرحمان بعد از آن مسوَر را فرستاد كه على را دعوت كند . على رسيد وبا أو خلوت ومدتي گفت‌وگو نمود . على شك نداشت كه اين كار به أو سپرده خواهد شد . بعد از آن برخاست ورفت . سپس عثمان را خواند ومدتي با هم خلوت ونجوا كردند . مذاكرهء آن‌ها به طول كشيد تا بامداد دميد وهر دو از يكديگر جدا شدند . عَمرو بن ميمون گويد : عبداللَّه بن عمر به من گفت : « كيست كه تورا از گفت وگوى على وعبد الرحمان آگاه كرده است ( كه در چه موضوعي بوده ) . هر كه به تو خبر داد ، خود اطلاع نداشت ؛ زيرا خداوند چنين مقرر كرده كه اين كار به عثمان واگذار شود . » خليلي ، ترجمهء كامل ، 3 / 112 - 115 ( 1 ) - [ راجع ، / 1172 نهج البلاغة : من كتاب له عليه السلام رقم 28 ] . ( 2 ) - [ نهج البلاغة : من خطبة له عليه السلام رقم 108 ] .