هامش
- گفت : « الهى وسيدي ومولاي ! اين دو پسر از گرسنگى از خانه بيرون رفتهاند . خداوندا ! تو وكيل منى بر ايشان . »
پس از براي آن حضرت نوري ساطع شد . حضرت از پى آن نور رفت تا به حديقهء بنىالنجّار رسيد . ناگاه ديد كه ايشان خوابيدهاند ، دست در گردن يكديگر درآوردهاند وباران در نهايت شدّت وتندى مىآمد .
حق تعالى از برابر ايشان ابر را شكافته بود ويك قطره باران بر ايشان نمىباريد وبا ايشان احاطه كرده بود . ماري عظيم كه موهاى آن مار مانند نىهاى نيستان بود ودو بال داشت كه يكى را بر روى حسن عليه السلام ويكى را بر روى حسين عليه السلام گسترده بود . چون نظر آن حضرت بر آن مار افتاد ، تنحنح كرد . آن مار بشنيد صداى آن حضرت ، به كنارى رفت وبه سخن درآمد وگفت : « خداوندا ! گواه مىگيرم تورا وملائكهء تورا كه اينها فرزند پيغمبر تواند ومن محافظت نمودم ايشان را براي تو وبه سلامت به أو تسليم كردم ايشان را . »
پس آن حضرت فرمود : « اى حيّه ! تو از چه طايفهاى ؟ »
گفت : « من پيك جنّم به سوى تو . »
فرمود : « كدام طايفهء جن ؟ »
گفت : « نصيبين . گروهى از بنىمليح مرا فرستادهاند براي تعليم آيهء قرآن كه فراموش كردهاند . »
چون به اين موضع رسيدم ، ندايى از آسمان شنيدم كه : اى حيّه ! اينها پسرهاى رسول خدايند . پس ايشان را محافظت نما از آفات وعاهات واز حوادث شب وروز . من محافظت كردم ايشان را وبه تو تسليم كردم صحيح وسالم . پس آن مار آن آيهء قرآن را آموخت وبرگشت . حضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم ، امام حسن عليه السلام را برداشت وبر دوش راست خود سوار كرد وامام حسين عليه السلام را بر دوش چپ خود . حضرت أمير المؤمنين عليه السلام خبر شد واز پى آن حضرت بيرون آمد . در راه به آن حضرت ملحق گرديد . پس يكى از صحابه آن جناب را گفت كه : « يكى از اين فرزندان را به من ده تا بار تو سبك شود . » فرمود : « برو كه خدا سخنت را شنيد ونيّت تورا دانست . »
پس حضرت أمير المؤمنين عليه السلام پيش آمد وگفت : « يا رسول اللَّه ! يكى از اين دو شبلين خود را به من ده تا بار تو سبك گردد . »
پس رو كرد به جناب امام حسن وگفت : « آيا مىروى به دوش پدر خود ؟ »
گفت : « يا جدّاه ! به خدا سوگند كه دوش تو را بهتر مىخواهم از دوش پدر خود . » پس به سوى جناب امام حسين عليه السلام ملتفت شد وفرمود : « آيا مىروى به دوش پدر خود ؟ »
أو نيز مثل برادر خود جواب گفت وپس ايشان را به خانهء فاطمه عليها السلام برد . آن مخدّره براي ايشان خرمايى چند مهيّا كرده بود وآورد به نزد ايشان گذاشت .
چون تناول نمودند ، سير شدند وشاد گشتند . حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : « اكنون برخيزيد وبا يكديگر كشتى بگيريد . »
پس برخاستند ومشغول كشتى گرفتن شدند . حضرت فاطمه عليها السلام براي كارى بيرون رفته بود ، چون