هامش
- از باران بر ايشان چكيدن نداشت وماري عظيم كه تنش از موهاى درشت نيستانى مىنمود .
اورا دو بال بود : يكى را بر فراز سر حسن وآن ديگرى را بر فراز سر حسين گسترده مىداشت . رسول خداى چون اين بديد ، تنحنحى فرمود . آن مار برخاست وبه يك سوى شد .
وهي تقول : « اللَّهمّ إنّي أشهدك وأشهد ملائكتك ، أنّ هذين شبلا نبيّك قد حفظتهما عليه ودفعتهما إليه سالمين ، صحيحين » .
آن مار به زبان آمد وعرض كرد : « اى خداى من ، همانا تورا شاهد مىگيرم وفريشتگان تورا به شهادت مىخوانم كه شير بچگان پيغمبر تورا حفظ وحراست نمودم وايشان را صحيح وسالم با پيغمبر تو سپردم . »
رسول خداى فرمود : « اى مار ! تو كيستى واز كجايى ؟ »
عرض كرد : « از جانب جن به سوى تو به رسالت آمدهام . »
فرمود : « از كدام قبيله ؟ »
عرض كرد : « از جن نصيبين ، همانا جماعتى از بنىمليح ، آيتي از قرآن را فراموش كردهاند . لاجرم مرا به سوى تو گسيل داشتند تا آنچه فراموش شده ، فرا گيرم وبه سوى ايشان باز شوم . چون بدين موضع رسيدم ، شنيدم كه يكى ندا داد كه : أيّتها الحيّة ، هذان شبلا رسول اللَّه ، فاحفظيهما من العاهات والآفات ومن طوارق اللّيل والنّهار » .
يعنى : اى مار ! حسن وحسين شيربچگان رسول خدايند . حفظ كن ايشان را از آفات وحوادث ليل ونهار . پس ايشان را حراست كردم وبه سلامت با تو سپردم . آن گاه رسول خدا ، آنچه از قرآن فراموش كردند ، آموزگارى فرمود وجنى را رخصت مراجعت داد . اين وقت ، حسن را بر شانهء راست وحسين را بر شانهء چپ سوار كرد وباز شتافت . در عرض راه ، علي عليه السلام فرا رسيد وبعضي از أصحاب عرض كردند : بابى أنت وامّى ، يكى را با ما گذار تا حمل شما سبك باشد . فرمود : دست بازداريد . خداوند سخن شما را شنيد ومقام شما را دانست . آن گاه با حسن عليه السلام فرمود : رضا مىدهى كه بر دوش پدر خود على سوار شوى . عرض كرد : سوگند با خداى ، دوش تورا از دوش پدر خود دوستتر دارم . آن گاه با حسين فرمود : اگر تو خواهى بر دوش پدر باش . عرض كرد : من نيز همان گويم كه برادرم حسن گفت . بالجملة ، رسول خداى هر دو تن را به سراى فاطمه آورد وفاطمه خرمايى چند كه از براي ايشان ذخيرة كرده بود ، بديشان داد تا بخوردند وسير شدند وشاد گشتند .
1 . منقشع : برطرف شده .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السلام ، 1 / 83 - 86 ، ناسخ التواريخ امام حسن عليه السلام ، 1 / 149 - 151
وديگر طبري سند به سلمانرساند كه گفت : در نزد رسول خداى بودم ، ناگاه امّ أيمن درآمد وعرض كرد : « يا رسول اللَّه ! حسن وحسين ياوه گشتهاند واكنون روز به نيمه رسيده وايشان ناپيدايند . »
رسول خدا فرمود : « برخيزيد وفرزندان مرا بجوييد . »
روان شد وأصحاب از قفاي أو روان شدند تا به فرازكوه آمدند وحسن وحسين را نگريستند كه برهم چفسيدهاند . از بهر حراست ايشان يك أفعى بر دم ايستاده واز دهانش چيزى مانند آتش زبانه مىزند .