هامش
- داخل شد ، شنيد كه حضرت رسول خدا عليها السلام ، امام حسن عليه السلام را تحريص مىكند بر انداختن امام حسين عليه السلام ومىفرمايد : « بگير حسين را بر زمين زن . »
فاطمه عليها السلام گفت : « اى پدر ! آيا شجاعت مىفرمايى بزرگتر را بر كوچكتر ؟ »
فرمود : « اى فاطمه ! آيا راضى نيستى كه من گويم : اى حسن ! حسين را بر زمين زن ، اينك حبيب من جبرئيل مىگويد : اى حسين ! حسن را بر زمين زن » . مجلسي ، جلاء العيون ، / 400 - 401
وديگر در امالى صدوق از جعفر صادق عليه السلام مروى است كه رسول خداى مريض بود وشبانگاهى فاطمه عليها السلام ، دست حسن وحسين را گرفته واز بهر عيادت پدر روان شد . حسين عليه السلام از جانب يمين وشمال روان بودند تا به سراى عايشه درآمدند ورسول خداى را خفته يافتند . حسن بر طرف راست پيغمبر نشست ، حسين بر طرف چپ وبدن آن حضرت را فشار مىدادند . چون رسول خداى از خواب انگيخته نشد ، فقالت فاطمة للحسن والحسين : « حبيبيّ إنّ جدّكما قد غفي فانصرفا ساعتكما هذه ، ودعاه حتّى يُفيق وترجعان إليه ، فقالا : لسنا ببارحين في وقتنا هذا » .
فاطمه با فرزندان خود فرمود : « اى محبوبان من ! همانا جد شما در خواب است . در اين ساعت مراجعت كنيد واورا به حال خود باز گذاريد تا بيدار شود . آن گاه به سوى أو باز شويد . »
گفتند : « ما از اين جا بيرون نشويم . »
حسن بر بازوى راست ، حسين بر بازوى چپ آن حضرت بخفتند ودر خواب شدند . اين وقت فاطمه برخاست وبه سراى خويش شد . حسنين لختى بخفتند وبيدار شدند . رسول خداى را هنوز در خواب ديدند وبا عايشه گفتند : « مادر ما به كجا شد ؟ »
گفت : « به سراى خويش رفت . »
پس برخاستند تا در آن تاريكى شب ، به نزديك مادر شوند . چون راه پيش گرفتند ، رعدى بخروشيد وبرقى بدميد . آن روشنى در پيش ايشان بپاييد . پس حسن با دست راست دست حسين را بگرفت وهر دو تن با يكديگر سخن همى كردند وطي طريق نمودند تا به « حديقهء بنىالنجّار » درآمدند ومتحيّر گشتند . حسن با حسين عليهما السلام گفت : « ما حيرتزده به جاى مانديم . صواب آن است كه هم در اين جا بخسبيم تا صبح ديدار شود . »
پس هر دو تن دست در گردن يكديگر درآورده وبخفتند . از آن سوى ، چون رسول خداى بيدار شد ، در طلب حسنين به سراى فاطمه آمد وهيچ كس را نيافت . پس بر سر پاى ايستاد ، وهو يقول : « إلهي وسيِّدي ومولاي ، هذان شبلاي خرجا من المخمصة والمجاعة ، اللَّهمّ أنت وكيلي عليهما » .
عرض كرد : « اى پروردگار من ! اى سيّد ومولاي من ! حسن وحسين فرزندان منند كه گرسنه بيرون شدند وتو وكيل منى بر ايشان . »
اين وقت نوري ساطع شد از پيش روى رسول خداى وآن حضرت در ظل آن نور به حديقهء بنىالنجّار آمد . اين هنگام ، سحابى متراكم بود وبه شدت باريدن داشت . رسول خداى نگران شد ، حسن وحسين را دست در گردن خفته ديد وابرى را نظاره كرد كه از فراز سر ايشان مانند طبقى منقشع 1 شده . چنان كه قطره