تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢
هامش
- اين كه أبو بكر را با خود در غار برد روشن مىشود وعلتش همان است كه شرح داديم . همانا على را در فراش خود خوابانيد چون به أو اعتنايى نداشت وبا أو همسفر نشد چون با أو خوش نداشت ومىدانست كه اگر كشته شود ، مىتواند ديگرى را براي مشكلاتى كه درعهدهء أو است به جاى أو انتخاب كند . » سعد گويد : « من در جوابش بيانات متعددى كردم وأو هر يك را نقض كرد ومردود دانست . » سپس گفت : « اى سعد ! يك ايراد ديگرى مانند آن دارم كه بيني رافضيان را مهار مىزند . آيا شما گمان نداريد كه صديق مبرى از آلودگى شك وفاروق حمايت‌كنندهء جامعهء اسلام منافق بودند وبىدينى خود را پنهان مىكردند ، به پيش آمد شب عقبه استدلال مىكنيد . به من بگو صديق وفاروق از روى رغبت ودلخواه اسلام آوردند يا به زور واكراه ؟ » سعد گويد : « من حيله كردم كه اين سؤال را از خود بگردانم براي ترس از آن كه ملزم شوم . چون اگر اعتراف مىكردم كه به دلخواه اسلام آوردند ، حجت مىآورد كه آغاز نفاق وپرورش آن در دل ، در زمينهء قهر ، غلبه بر انسان است ودر صورتي است كه شخص دچار قدرت سختى باشد در پذيرش آن‌چه از دل معتقد آن نيست . مانند گفتار خداى عز وجل ( در سورهء غافر آيهء 84 ) . چون عذاب ما را ديدند ، گفتند : به خداى يگانه ايمان آورديم وبدان‌چه به آن‌ها شرك ورزيديم كافر شديم . وايمان آنان كه در موقع معاينه عذاب ما بود ، براي آن‌ها سودى نداشت واگر مىگفتم به زور واكراه ايمان آوردند به من طعن مىزد ؛ زيرا در موقع ايمان آن‌ها پيغمبر شمشير كشيده‌اى نداشت كه قدرتى به آن‌ها بنمايد . » سعد گويد : من با تزوير خود را از أو كنار كشيدم ، ولى از خشم روده‌هايم باد كرده بود وجگرم داشت پاره پاره مىشد . من طومارى تهيه كرده بودم ودر آن چهل وچند مسألهء مشكل كه كسى جواب آن‌ها را نمىداد ، ثبت كرده بودم تا آن‌ها را از بهترين همشهريانم أحمد بن إسحاق صاحب مولاي خودابىمحمد امام يازدهم بپرسم . أو به قصد سر من رأى براي شرف‌يابى حضور امام عليه السلام از قم بيرون رفته بود ومن هم دنبالش كوچ كردم . در يكى از منازل به أو رسيدم ، چون با هم دست داديم ، گفت : « رسيدنت به من خير است ؟ » گفتم : « اولًا مشتاق ديدار بودم ، ثانياً برحسب عادت تقديم سؤالات . » گفت : « ما در اين مورد هم‌عقيده هستيم . من هم از شدت اشتياق ملاقاة مولايم ابىمحمد جگر سوخته هستم ومىخواهم مشكلاتى در تأويل ومعضلاتى در تنزيل از حضرت أو بپرسم . اين رفاقت بسيار ميمون است ؛ زيرا به‌وسيلهء آن به دريايى خواهى رسيد كه عجايبش تمام شدني نيست ، غرائبش فانى نمىشود ، أو امام ما است . » ما با هم وارد سر من رأى شديم وبه درِ خانهء سيد خود رسيديم . اجازه خواستيم واذن دخول براي ما صادر شد . بر شانهء أحمد بن إسحاق يك انبانى بود كه آن را زير يك عباى طبري پنهان كرده بود ، در آن يك صد وشصت كيسه اشرفى وپول نقره بود وبر سر هر كيسه مهر صاحبش زده بود . سعد گويد : چون حضور مولاي خود ابىمحمد رسيدم ، پرتو رويش ما را فرا گرفت وبه چيزى جز ماه شب چهاردهم خود مانند نبود . بر زانوى راستش پسربچه‌اى بود كه در خلقت ومنظر به ستارهء مشترى