تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 733

مساهمون:

ص٧٣٣
هامش
- مناسب بود . يك خط فرقى بر سرش ميان دو گيسوان وجود داشت [ كه ] چون الفي ميان دو واو مىنمود . جلوى آن حضرت يك انارك طلايى بود كه نقش‌هاى بديعش در ميانهء دانه‌هاى قيمتي كه بر آن سوار شده بود مىدرخشيد كه يكى از رؤساى أهل بصره آن را تقديم حضرت كرده بود . در دستش قلمي بود كه چون مىخواست با آن بر صفحهء سپيد بنگارد ، آن پسربچه انگشتانش را مىگرفت ، مولاي ما آن انارك طلايى را جلوش مىچرخانيد واورا با آن سرگرم مىكرد تا اورا از نوشتن مقصود خود بازندارد . به آن حضرت سلام كرديم ، جواب ملاطفت‌آميزى داد واشاره كرد نشستيم . چون از نوشتن صفحهء سپيدى كه در دست داشت فارغ شد ، احمدبن‌اسحق انبانش را از زير عبايش بيرون آورد وخدمت أو نهاد . امام بدان پسربچه نگاه كرد وفرمود : « پسر جانم ! مهر را از هداياى شيعيان ودوستانت بردار . » عرض كرد : « اى مولايم ! روا است دست پاكى را به هداياى نجس وأموال ناپاكى كه حلال وحرامش درهم آميخته است دراز كنم ؟ » امام فرمود : « يا ابن إسحاق ! آن‌چه در ميان انبان است بيرون بريز تا حلال را از حرام جدا كند . » أول كيسه‌اى كه احمد از انبان درآورد ، آن پسر بچه گفت : « اين كيسه از آن فلان بن فلان است از فلان محلهء قم ودر آن شصت ودو اشرفى است . چهل وپنج اشرفيش بهاى يك حجره‌اى است كه صاحبش آن را از پدر خود ارث برده ، چهارده دينارش بهاى نُه جامه است كه فروخته وسه دينارش وجه اجاره دكان‌هاست . » امام فرمود : « پسر جان راست گفتى ، اكنون اين مرد را راهنمايى كن كه كدامش حرام است ؟ » گفت : « در ميان اين‌ها وارسى كن از يك اشرفى كه سكه رى دارد ، تاريخ فلان سال دارد ، نقش نصف يك روى آن پاك شده ويك قطعه طلاى آملي كه به وزن چهار اشرفى است . سبب حرمتش اين است كه صاحب اشرفىها در فلان ماه از فلان سال يك من ويك چارك ريسمان به همسايهء جولاى خود داده است ، مدتي گذشته وآن ريسمان به دزدى رفته است وآن جولا به صاحبش گزارش دزدى را داده . صاحب ريسمان اورا تكذيب كرده است ، به عوض آن ريسمان يك من ونيم ريسمان باريك‌تر از أو دريافت كرده واز آن جامه‌اى بافته كه اين اشرفى وپارهء آن بهاى آن است ، چون سر كيسه را باز كرد در ميان آن نوشته‌اى بود كه نام صاحب آن اشرفىها ومقدار آن در آن بود وآن اشرفىها با آن تيكه اشرفى به همان نشانه بيرون آمد . سپس كيسهء ديگرى درآورد وآن كودك فرمود : « اين از فلان ، پسر فلان ، ساكن فلان محلهء قم است . در آن پنجاه اشرفى است كه دست زدن بدان براي ما روا نيست . » گفت : « براي چه ؟ » گفت : « چون بهاى گندمى است كه صاحبش بر زارع خود در قسمت آن ستم كرده ، براي آن كه سهم خود را با كيل تمام برداشته وسهم زارع را با كيل ناتمام داده . » مولاي ما فرمود : « پسرجانم ! راست گفتى . » رو به أحمد بن إسحاق كرد وفرمود : « همه را به صاحبش برگردان وسفارش كن به مستحقان آن برساند . ما را در آن حاجتي نيست وجامهء آن پيرزن را بياور . »