حدّثنا أبو بكر محمّد بن عليّ بن محمّد بن حاتم النّوفليّ رضي الله عنه ، قال : حدّثنا أبو الحسين عبداللَّه بن محمّد بن جعفر القصبانيّ البغداديّ ، قال : حدّثنا محمّد بن جعفر الفارسيّ الملقّب بابن جرموز « 1 » ، قال : حدّثنا محمّد بن إسماعيل بن بلال بن ميمون ، قال : حدّثنا الأزهريّ مسرور بن العاص « 2 » ، قال : حدّثني مسلم بن الفضل ، قال : أتيت أبا سعيد غانم بن سعيد الهنديّ بالكوفة ، فجلست ، فلمّا طالت مجالستي إيّاه سألته عن حاله ، وقد كان وقع إليَّ
هامش
- آنگاه امر وصيت را كشيد تا به صاحب الزمان عليه السلام رسيد ، سپس از آنچه پيش آمده ( غيبت امام وستمهاى بنىعباس ) مرا آگاه ساخت . از آن زمان من مقصودى جز جستوجوى ناحيهء صاحب الزمان را نداشتم .
عامري گويد : سپس أو به قم آمد ، در سال 264 همراه أصحاب ما ( شيعيان ) شد وبا آنها بيرون رفت تا به بغداد رسيد ورفيقي از أهل سند همراه أو بود كه با أو همكيش بود .
عامري گويد : غانم به من گفت : من از اخلاق رفيقم خوشم نيامد ، از أو جدا شدم ورفتم تا به عباسيه ( قريهاى بوده در نهرالملك ) رسيدم . مهياى نماز شدم ، نماز گزاردم ودربارهء آنچه در جستوجويش برخاسته بودم ، مىانديشيدم كه ناگاه شخصي نزد من آمد وگفت : « تو فلانى هستى ؟ » - واسم هندى مرا گفت - .
گفتم : « آرى . »
گفت : « آقايت تورا مىخواند ، أجابت كن . »
همراهش رهسپار شدم وأو همواره مرا از اين كوچه به آن كوچه مىبرد تا به خانه وباغي رسيد ، حضرت را در آنجا ديدم نشسته است ، به لغت هندى فرمود : « خوش آمدى ، اى فلان ! حالت چهطور است ؟ وفلانى وفلانى كه از آنها جدا شدى چگونه بودند ؟ »
تا چهل نفر شمرد واز يكان يكان آنها احوالپرسى كرد ، سپس آنچه در ميان ما گذشته بود ، به من خبر داد وهمهء اينها به لغت هندى بود . آنگاه فرمود : « مىخواستى با أهل قم حج گزارى ؟ »
عرض كردم : « آرى ، آقاى من ! »
فرمود : « امسال با آنها حج مگزار ، مراجعت كن وسال آينده حج گزار . »
سپس كيسه پولى كه در مقابلش بود ، پيش من انداخت وفرمود : « اين را خرج كن ودر بغداد نزد فلانى - نامش را برد - مرو وبه أو هيچ مگو . »
عامري گويد : سپس در قم نزد ما آمد وپس از فتح وپيروزى ( رسيدن به مقصود وديدار امام عليه السلام ) به ما خبر داد كه رفقاى ما از عقبه برگشتند وغانم به طرف خراسان رفت . چون سال آينده شد ، به حج رفت ، از خراسان هديهاى براي ما فرستاد ، مدتي در آنجا بود وسپس وفات يافت . خدايش بيامرزد !
1 . گويا در آن زمان شهر كشمير دو قسمت بوده كه يك قسمت آن را داخله مىگفتهاند ويا مقصود اين است كه در داخل شهر بودم ، نه در حومه واطرافش .
مصطفوي ، ترجمهء أصول كافى ، 2 / 450 - 454
( 1 ) - في بعض النّسخ : ابن حرسون مكان ابن جرموز .
( 2 ) - في بعض النّسخ : الأزهر [ ي ] بن مسرور بن العبّاس .