هامش
وهم رسول خدا فرمود : « هان اى برادر ! تكليف تو با من همانند نيست . چه مرا خداى فرمود كه حق آشكار كن وترسناك مباش كه من حافظ وحارس توام ومرا امر به جهاد فرمود ، اگرچه يك تنه باشم وهيچ كس أعانت من نكند از بهر آنكه دين خداى جز به من شناخته نمىگشت وفرايض وسنن مكشوف نمىشد . لا جرم چون از مكة به مدينه شدم ، برحسب فرمان جهاد كردم وبساط شرع را بگستردم وحلال وحرام را بنمودم وبدانچه خداوند مرا مأمور داشت در حق تو با أمت بگفتم ومقام ولايت ومنزلت تو را به شرح كردم . همانا بعد از من دانسته وفهميده حكم خداى را از پس پشت اندازند وآيات منزله را ناديده انگارند وبا تو از درِ مخاصمت بيرون شوند . اين وقت اگر گروهى به نصرت تو برخيزند وتو را أعوان وأنصار باشند تو نيز برخيز وآهنگ ستيز وآويز كن ؛ واگرنه حفظ خويش مىفرماى وخون خويش به هدر مكن . هان اى برادر ! حكم خداوند در حق تو با من انباز نيست ؛ زيرا بر من واجب بود كه رسالت خويش را بگذارم ومكشوف دارم كه اداى حق من وطاعت من بر مردمان واجب است . اما تو را واجب نمىكند كه مقام ومنزلت خويش را مكشوف سازى . چه من به حكم خداوند مقام ومنزلت تو را ظاهر ساختم . پس اگر خاموش باشى ، عصيانى بر تو نيست وحال اينكه دوست دارم كه مردم را به خداى بخوانى . پس اگر تو را داد ندادند وظلمه قريش بر تو بيرون شدند ، گاهى كه تو را پشتيبانى ودستيارى نيست ، حفظ خويشتن را دست باز مدار وجانب تقيه را فرو مگذار . چه دين خداى بىتقيه استوار نباشد وبدان كه هيچ امرى بىمشيت خداوند تمشيت نپذيرد واين اختلاف كلمه وتشتت آرا وتفرقه جماعت به قضاى خداوند در اين أمت افتاد واگر خداى خواست اين مردمان را يك باره بر طريق هدايت بداشت ودو تن را از درِ مخالفت نگذاشت وهيچ كس از خلق أو بر راه منازعت ومناجزت نرفت وهيچ پستى وفزونى بر زبر دست خود نجست وخداى اگر خواست در كيفر جرم وجريرت عجلت كرد ، هم از أو است ، گاهى كه بخواهد كذب ظالم را بنمايد وحق را آشكار فرمايد ، همانا خداوند اين جهان را دار كردار آفريد وآن سراى را دار باد افراه وپاداش ساخت تا بدكردار را جزاى عمل در كنار نهد ونيكوكار را پاداش نيكو دهد . پس بر نعمت خدا سپاس بايد گذاشت وبر بلاى أو صابر بايد بود ورضا به دست قضا بايد داد . »
آنگاه فرمود : « اى برادر ! شاد باش كه موت وحيات تو با من است وتو برادر من ووصى من ووزير من ووارث منى وتو بر سنت من جهاد كنى ومرا چنانى كه هارون موسى را بود ، پس بر تو است كه مصايب وشدايد هارون بيني ؛ چنانكه قوم خذلان أو جستند وخواستند أو را به قتل رسانند . پس صبر كن بر ظلم قريش واين جماعت خون كشتگان بدر وأحد از تو جويند ومن تو را همان گويم كه موسى هارون را گفت ، گاهى كه أو را در ميان قوم گذاشت وبرفت ، فرمان كرد كه اگر قوم طريق ضلالت گيرند وتو را أعوان وأنصار باشد ، با ايشان جهاد كن واگرنه خون خويش را به هدر مخواه . تو اى برادر نيز چنان باش اگر جماعتى به حمايت تو جنبش كرد ، از كوشش وكشش باز منشين ؛ واگرنه دست از قتال باز دار . چه من مىهراسم كه اين جماعت تو را بكشند وأمت به عبادت أوثان وأصنام باز گردند ورسول خداى را انكار كنند ؛ چند كه توانى بر دشمنان خويش حجت تمام كن تا بىسؤال بهره دوزخ شوند وباشد كه ديگر مردم از خاص وعام رشد خويش دريابند وآنگاه كه أعوان وأنصار به دست كردى ؛ از پاى منشين در تقويم كتاب