تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 910

مساهمون:

ص٩١٠
فقالت امّ سلمة : يا بنت أبي بكر ! أما كنتِ تحرّضين النّاس على قتله وتقولين : اقتلوا نعثلًا فقد كفر ! ! وما أنتِ والطّلب بثأره وهو رجل من بني عبد مناف ، وأنتِ امرأة من تيم بن مرّة ، ما بينكِ وبينه قرابة ، وما أنتِ والخروج على عليّ بن أبي طالب أخي رسوله صلى الله عليه وآله ، وقد اتّفق المهاجرون والأنصار على إمامته ؟ « 1 » المجلسي ، البحار ، 32 / 167
هامش
( 1 ) - ابن ابىالحديد در شرح نهج البلاغة ، ص 77 از جلد 2 ، از طبع مصر روايت كند كه : عايشه هنگام حركت از مكة به جانب بصره ، به خدمت أم سلمة آمد ودر آن وقت أم سلمة در مكة بود . خواست أو را فريب دهد وبا خود همداستان نمايد در حرب با أمير المؤمنين . عرض كرد : « اى دختر ابىاميه ! تو بهترين زوجات رسول خدا وبزرگ‌ترين ايشانى وأول زنى از زوجات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه به مدينه هجرت كرد . تو بودى هرگاه هديه مىآوردند از خانهء تو به حجرات زوجات قسمت مىنمودند وبيشتر أوقات جبرئيل امين به سيد المرسلين ، در منزل تو نازل مىشد . » أم سلمة فرمود : « غرض تو از اين سخنان چيست ؟ » عايشه گفت : « عبداللَّه بن زبير به من خبر داده است كه عثمان را توبه دادند وبعد از اين كه توبه كرده است ، أو را در شهر حرام در حالي كه روزه بوده ، به قتل آوردند واكنون من عازم شدم كه به جانب بصره سفر بنمايم وبا من طلحه وزبير حركت مىنمايد ، ومن دوست دارم كه تو هم با ما همداستان بشوى وبا من به جانب بصره حركت بنمايى ، شايد خداوند متعال ، امر اين أمت را به دست ما اصلاح بنمايد . » ام‌سلمه از استماع اين سخنان آتش خشمش زبانه زدن گرفت وفرمود : « اى عايشه ! مىخواهى به اين حيله ومكر مرا فريب بدهى ؟ من ام‌سلمه باشم . حبايل مكر تو در من كارگر نخواهد شد . طرفه ماجرايى است كه ديروز مردم را به كشتن عثمان تحريص مىكردى وبدترين دشنام‌ها به أو مىدادى وأو را جز به نام نعثل يهودي ، مخاطب نمىساختى ، وامروز براي أو سنگ به سينه مىزنى ودر طلب خون أو دست از آستين بيرون كشيدى . مىخواهى با نفس رسول وزوج بتول ، دق باب محاربت بنمايى وفتنهء خاموش شده را روشن بنمايى ، با اين كه منزلت على را در نزد خدا ورسول كاملًا مطلع هستى . اگر تو از خاطر سترده اى وآن را فراموش كرده‌اى ، من اكنون تو را متذكر بنمايم . آيا در خاطر دارى روزى را كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با على نجوا مىكرد ؟ چون راز آن‌ها به طول انجاميد ، تو گفتى : اكنون مىروم وبه على جسارت مىكنم . من تو را نهى كردم . از من نشنيدى ، رفتى . طولى نكشيد كه با چشم أشك آلود برگشتى ومن از تو سؤال كردم . تو را چه مىشود ؟ جواب گفتى كه : من بر آن‌ها وارد شدم وبا على گفتم : اى پسر أبو طالب ! از نُه روز يك روز قسمت من مىباشد كه با رسول‌خدا به سر برم . اين يك روز را هم تو بين من ورسول خدا حايل مىشوى . چون رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اين سخن را از من شنيد ، رنگ صورت مباركش سرخ شد وغضب بر أو مستولى گرديد وفرمود : برگرد اى عايشه ، به خدا قسم ، علي عليه السلام را دوست نمىدارد ، مگر مؤمن ودشمن نمىدارد أو را -