هامش
- ونيز چنان كه از كتب مقاتل مىرسد ، در هنگام شهادت حضرت سيّد الشهدا جز حضرت زينب سلام اللَّه عليهما كسى به قتلگاه نيامد وبه هر صورت توافق اين اخبار بي اشكال نيست .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام ، 1 / 234 - 238
وديگر حكايت آن شير است كه به اجازهء حضرت زينب سلام اللَّه عليها ، فضّه خاتون برفت وأو را به حراست جسد امام شهيد بياورد واين داستان در أصول كافى مسطور است واز اين پيش در اين كتاب ذكر شد .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام ، 2 / 537
واينكه در بعضي از روايات وارد است كه : چون خواستند أسب بر بدن آن حضرت بتازند ، فضّه از زينب رخصت يافت وبه جانب بيشه شتافت وشيرى را آگهى داد تا بيامد ودر كنار جسد مبارك بخفت ولشكر را از تاختن أسب دافع ومانع آمد . ظاهر آن است كه چون آن حضرت بايد جميع مصائب وآلام را ادراك فرمايد ، نيز أسب بر بدن مباركش تاختهاند . أحاديث واخبار نيز دال بر اين مطلب است ؛ واللَّه اعلم .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام ، 3 / 35
واز أصول كافى استفاده مىشود كه فضّه روز عاشورا در كربلا بود . وقتي كه لشكر كفر اراده كردند أسب بر أجساد طاهره بتازند ، فضّه خاتون از حضرت زينب استيذان نمود كه شيرى را كه در آن سرزمين است ، به مددكارى بخواهد . فضّه رفت وبه آن شير گفت وآن شير به قتلگاه آمد . ابن سعد گفت : فتنة لا تثيروها ، انصرفوا .
خراساني ، منتخب التواريخ ، / 69
دهم : قصه ، شير وفضّه است كه ثقة الاسلام كلينى در روضهء كافى روايت كرده ودر بحار وديگر كتب مقاتل مسطور است وعبارت كتاب أنوار الشهادة به اين تفصيل است كه چون خواستهاند بر أبدان طيبه أسب بتازند ، اين خبر وحشتاثر را حضرت زينب بشنيد ، سخت پريشان گشت وسر به آسمان بركشيد وعرض كرد : « بار خدايا ! بنى اميّه برادر مرا با لب تشنه بكشته اند وسر مباركش را بر سر نيزه كردند وبدنش را برهنه در آفتاب گرم افكندند وهنوز از بدن مجروح أو دست بر نمىدارند ، وهمى خواهند أسب بر بدن وى بتازند . بار خدايا ! كاش زينب مرده بود وچنين حالت را مشاهده نمىكرد . بار خدايا ! در اين بيابان هيچ كس از بني آدم ترحم بر ما نمىكند . زينب چه كند وچه چاره بنمايد . »
فضّهء خادمه چون اين اضطراب وگريهء سيّدهء خود را بديد ، پيش دويد وعرض كرد : « اى سيّدهء من ! سفينة مولاي پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم چون كشتى أو درهم شكست . خود را به جزيره باز رسانيد . شيرى ظاهر شد وأو را برداشت ، به پشت خويش سوار كرده وبه آبادانى رساند . اگر أجازت فرمايى بروم . در اين بيابان شيرى هست . أو را خبردار كنم كه بنى اميّه را اين آهنگ است . »
زينب سلام اللَّه عليها أو را رخصت داد . فضّه به سوى صحرا رفت . ناگاه شيرى به نظرش درآمد . گفت : « يا أبا الحارث ! أتدري ما يريدون أن يعملوا غداً بأبي عبداللَّه ؟ »
آن شير سر حركت داد كه : « نمىدانم . » -