تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
قالته زينب إلى قولها : « فهل أنت تاركهم » ، أشار برأسه : لا ، فلمّا كان الغد أقبل الأسد يأزّ أزّاً والعسكر واقف ، فظنّ ابن سعد انّه جاء يأكل من لحوم الموتى ، فقال : دعوه نرى ما يصنع ، فأقبل يدور « 1 » القتلى حتّى وقف على جسد الحسين عليه السلام . فوضع يده على صدره وجعل يمرغ خدّه بدمه فيبكي ، فلم يجسر أحد أن يقربه ، فقال ابن سعد : فتنة فلا تهيّجوها ، فانصرفوا عنه . هكذا ذكر مجيء الأسد إلى المصرع في كتب جمع من أصحاب المقاتل . « 2 » الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 438 - 439 / عنه : النّقدي ، زينب الكبرى ، / 63 - 64
هامش
( 1 ) - [ زاد في زينب الكبرى : حول ] . ( 2 ) - قطب راوندى در خرايج وجرايح از ابن اعرابى از سفينة مولاي رسول خداى صلى الله عليه وآله روايت كند كه : وقتي براي غزوه از راه دريا سفر كردم ، ناگاه كشتى درهم شكست وغرق شد وهرچه بر آن بود ، به دريا ريخت . من به دستيارى تخته پاره اى از آب بگذشتم وجز پاره جامه‌اى بر تن نداشتم . چون چندى دريا نوشتم ، أمواج بحرم به كوهى كه به دره اندر بود ، بيفكند . چون چندى صعود دادم ، گمان بردم كه نجات يافتم ؛ لكن ديگرباره موجى أوج گرفت واز فرازم به فرود دريا درآورد وبر اين گونه مكرر غرقه داشت وبه آن كوه بيرون افكند . آخر الامر بر كنارهء بحر بالا رفتم وبه آن كوه جا ساختم واز گزند موج برآسودم وشكر خداى را بر سلامتى بگذاشتم . ودر آن حال كه راه مىنوشتم ، ناگاه شيرى به من درنگريست وخروشان به سويم شتابان شد تا مرا طعمه خويش سازد . پس هردو دست به آسمان بركشيدم وبه حضرت يزدان بناليدم كه من ، بندهء تو ومولاي پيغمبر توام . از غرقه‌ام نجات دادى . آيا اين حيوان درنده را بر من چيره مىفرمايى ؟ » ناگاه ملهم شدم وگفتم : « ايّها السبع ! من سفينة مولاي رسول خدا هستم . حرمت أو را در من بنگر . » سوگند به خداى چون آن شير نام مبارك پيغمبر را بشنيد ، آن آشوب بگذاشت وچون گربه فروتن شد وهمى چهره بر پايم بسود وشرمسار در من بديد . آن‌گاه خم شد وأشارت كرد تا بر وى برنشستم وشتابان روان شد تا به جزيره‌اى كه به أنواع أثمار وأشجار آراسته وبه آب‌هاى خوشگوار برخوردار بود ، درآورد وبايستاد وأشارت كرد تا فرود شدم واز آب وميوه بخوردم وآن حيوان به محافظت من نگران بود . چون فراغت يافتم ، بيامد وپشتش را خم كرد وبه أشارت بر وى برنشستم وروى به سوى دريا كرد . بيرون از آن راه كه بيامدم ، ببرد واين وقت از أوراق أشجار خويشتن را پوشش ساخته بودم وآن ميوه‌ها را كه با خود حمل كردم ، در خرقه‌اى كه با خود داشتم ، جا دادم . چون به ساحل بحر رسيدم ، ناگاه كشتى پديد شد . مرا از دور بديدند كه بر شيرى سوارم . بانگ به -