تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
هامش
- تهليل وتسبيح برآوردند وصيحه بركشيدند : « اى جوان ! آيا آدم باشى يا پرى ؟ » گفتم : « سفينهء مولاي رسول خدايم واين شير به رعايت حشمت رسول خداى با من به اين گونه معامله كه نگران هستيد ، مبادرت كرد . » چون أهل كشتى نام آن حضرت را شنيدند ، لنگر بيفكندند ودو تن را به دستيارى كشتى كوچك با جامه‌اى بفرستادند تا مرا حمل كند وآن جامه‌ها بر تنم بياراسته به ايشان برد . يكى از آن دو تن گفت : « بر پشت من برآى تا به كشتيت رسانم . چه أسد را نرسد كه حق رسول خداى صلى الله عليه وآله را از امّتش بيشتر رعايت كند . » اين وقت روى به آن شير آوردم وگفتم : « جزاك اللَّه عن رسول اللَّه ! سوگند به خداى ، چون اين سخن بشنيد ، أشك ديدگانش را بر چهره‌اش روان ديدم واز جا حركت نكرد وهمى با ما نگران بود تا از ديدارش غايب شديم . » بالجملة ، چنان‌كه در أصول كافى وكتاب أنوار الشهادة وبعضي كتب مقاتل مسطور است ، چون از آن پس كه حضرت امام حسين عليه السلام به عزّ شهادت فائز شد ، پسر سعد ملعون به آن انديشه برآمد كه أسب بر بدن مباركش بتازد وأطاعت امر ابن زياد را نمايد واين خبر دهشت اثر را حضرت زينب سلام اللَّه عليها بشنيد . سخت پريشان شد وسر به آسمان بركشيد وعرض كرد : « بار خدايا ! بنى اميّه برادر مرا با لب تشنه بكشتند وسر مباركش را بر سر نيزه برزدند وبدنش را برهنه در تابش آفتاب بيفكندند وهنوز از اين بدن مجروح ، دست باز ندارند وهم مىخواهند أسب بر وى بتازند . اى خدا ! كاش زينب مرده بود وچنين حالت را مشاهده نمىكرد . بار خدايا ! در اين بيابان هيچ كس از بني آدم بر ما ترحم نمىآورد . زينب چه كند وچه چاره نمايد ؟ » فضّهء خادمه چون اين اضطراب وگريه سيّده خود زينب را بديد ، پيش دويد وعرض كرد : « اى سيّدهء من ! سفينة مولاي پيغمبر صلى الله عليه وآله ، چون كشتى أو درهم شكست وخويشتن را به جزيره باز رسانيد ، شيرى ظاهر شد وأو را برداشت وبر پشت خويش سوار كرد وبه آبادانى رساند ، اگر أجازت فرمايى بروم ودر اين بيابان ، شيرى هست ، أو را خبر كنم كه بنى اميّه را اين آهنگ است . » زينب خاتون سلام اللَّه عليها أو را رخصت فرمود . فضّه به سوى صحرا برفت . ناگاه شيرى به نظرش درآمد . گفت : « يا أبا الحارث ! أتدري ما يريدون أن يعملوا غداً بأبي عبداللَّه ؟ » « اى أبو الحارث ! هيچ مىدانى كه مردم بنى اميّه به چه انديشه هستند كه فردا با أبو عبداللَّه به پا برند ؟ » آن شير سر برآورد واز انديشه آن گروه سؤال كرد . فضّه خاتون فرمود : « مىخواهند بر بدن مباركش أسب بتازند . » شير را آب در چشم بگشت وسر بر زمين برزد ، وبا فضّه أشارت كرد كه : « به جانب قتلگاه روى كن تا از دنبالت راه‌سپار شوم . » -