هامش
- گفت : « أنا فضّة أمة فاطمة الزّهراء بنت محمّد المصطفى . »
فقلت لها : « مرحباً بكِ وأهلًا وسهلًا ، فلقد كنت مشتاقاً إلى كلامكِ ومنطقكِ . من از تو خواهش دارم كه چون از طواف فارغ شوى ، در بازار گندم فروشان ، مقدارى توقف بفرمايى تا من در خدمت شما برسم وسؤالي دارم در يك مسئله اى ، اميد است كه خداوند متعال بر اجر وثواب شما بيفزايد . »
ورقه گويد : چون از طواف فارغ شدم به بازار گندم فروشان رفتم ، فضه را ديدم در كنارى نشسته ، اورا به نزد خود طلبيدم در گوشهء خلوتى وگفتم : « يا فضّة ! أخبريني عن مولاتكِ فاطمة الزّهراء وما الّذي رأيتِ منها عند وفات أبيها وعند وفاتها » .
ورقه گويد : فضه را گفتم : « مرا خبر ده از أحوال سيدهء خود فاطمه ، وآن چه ديدى هنگام وفات پدرش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وهنگام وفات فاطمه . »
ورقه گويد : چون فضه اين كلام از من شنيد ، سيلاب اشكش به صورتش متراكم گرديد ، وناله وعويل أو بلند شد وگفت : « اى ورقة بن عبداللَّه ! حزن ساكن مرا به هيجان آوردى ، ومصيبت ودردهاى دل مرا كه در قلبم مستور بود ، آشكار كردى . »
پس فضه ، وفات فاطمه ونالهها وگريههاى أو را كه بعد از پدر بزرگوارش داشت ، نقل كرد . به تفصيلي كه در ترجمهء فاطمهء زهرا عليها السلام گذشت .
محلّاتى ، رياحين الشريعة ، 3 / 316 - 317
خواب ديدن فاطمه رسول خدا را صلى الله عليه وآله
در ناسخ ، از كتاب دلائل الامامهء محمد بن جرير بن رستم الطبري الامامي ، سند به امام صادق مىرساند كه : چون رسول خدا دنيا را وداع گفت وكتاب خدا وعترت خود را در ميان أمت نهاد ، فاطمه را فرمود كه : تو أول كسى باشى از أهل بيت من كه به من ملحق خواهى شد . فاطمه فرمود : بعد از پدر بزرگوارم ، شبى ، در عالم رؤيا ديدم كأن پدر بزرگوارم به سوى من متوجه گرديد . چون اين بديدم عنان اختيار از دستم رها شد ، فرياد زدم : يا أبتاه ! يا رسول اللَّه ! بعد از تو ، اخبار آسمان ووحى خداوند رحمان ، از خانهء ما منقطع گرديد . در اين حال صفهاى ملائكة ، در پيش روى من ، نمودار گرديد ، ودو ملك مرا به آسمان بلند كردند ، اين وقت ، سر برداشتم ، ديدم قصرهاى بلند ، وبساتين ارجمند ، ونهرهاى جارى ، چندان كه وصف آن نتوانم كرد . در اين حال ، حوريان بهشتى مرا استقبال كردند ، وبه قدوم من به همديگر بشارت مىدادند ، وتبسم مىنمودند ومرا گفتند : مرحبا به كسى كه بهشت براي أو خلق شد ، وما را خدا ، براي پدرش خلق فرموده .
از آنجا ملائكة ، مرا ، همى صعود دادند تا اين كه در قصرى مرا داخل كردند كه در آن قصر ، غرفههايى بود كه هيچ چشمى نديده ، ووصف آن از فرشهاى سندس وإستبرق وحرير وديباج در عقدهء محال است ، وچندان از ألوان طعامها ، در ظرفهاى طلا ونقره ومائدههاى گوناگون ونهرهاى جارى كه از شير سفيدتر واز مشك خوشبوتر ، نمودار بود كه وصف آنها ممكن نبود . من سؤال كردم : اين قصور عاليه از آن كيست ونام اين نهر چيست ؟ گفتند : اين فردوس اعلا است كه بهشتى بعد أو نباشد ، وآن ، منزل پدر -