هامش
- « اما بعد ، آن چه را دربارهء آن گروه ياد كرده بودى كه از آن جا گذشته اند ونكو كار مسلمانان را كشته اند ومخالف كافر را محفوظ داشته اند ، بدانستم . اينان جماعتى هستند كه شيطان به هوسشان افكنده وگمراه شده اند وهمانند آن كساني شدهاند كه پنداشتهاند فتنه نخواهد بود وكور وكر شدهاند . شنوا وبيناى اعمالشان باش وبه كار خويش باش وبه گرفتن خراج پرداز كه چنان كه گفته اى مطيع ونكيخواهى . والسلام . »
عبداللَّهبن وال گويد : على همراه من نامهاى به زيادبن خصفه نوشت . آن وقت جوانى نوسال بودم . نامه چنين بود :
« اما بعد ، من به تو گفته بودم كه در دير أبو موسى فرود آيى تا دستور من برسد ؛ زيرا نمىدانستم كه اين قوم به كدام طرف رفته اند . اما خبر رسيد كه آنها سوى دهكده اى رفته اند كه نِفَّرْ نام دارد . به دنبالشان برو وسراغشان را بگير كه يكى از مردم سواد را كه مسلمان بوده ، كشته اند . اگر به آنها رسيدى ، سوى من بازشان گردان . واگر نپذيرفتند ، با آنها جنگ كن . واز خداى بر ضد آنها كمك بخواه كه از حق جدايى گرفتهاند وخون حرام را ريخته اند وراهها را نا امن كردهاند . والسلام . »
گويد : نامه را از أو گرفتم ومقدارى راه ، نه چندان دور ، برفتم . آنگاه با نامه بازگشتم وگفتم : « اى أمير مؤمنان ! وقتي نامهء تو را به زياد بن خصفه دادم ، با وى به طرف دشمنان تو بروم ؟ »
گفت : « برادر زاده ! برو . به خدا اميدوارم كه در كار حق از جمله ياران من باشى وبر ضد قوم ستمگران كمكم كنى . »
گفتم : « به خدا اى اميرمؤمنان ، چنينم واز جملهء ياران توأم وچنانم كه مىخواهى . »
ابنوال گويد : به خدا نمىخواهم به جاى اين گفتهء على ، شتران سرخموى داشته باشم .
گويد : پس از آن با نامهء على پيش زيادبن خصفه رفتم . بر اسبى خوب وأصيل بودم وسلاح داشتم . زياد به من گفت : « برادرزاده ! بهخدا از تو صرفنظر نمىتوانم كرد . مىخواهم در اين سفر همراه من باشى . »
گفتم : « براي اين كار از اميرمؤمنان اجازه خواستهام واجازه داده . »
گويد : پس از آن حركت كرديم ، تا به نفّر رسيديم وسراغ آن جمع را گرفتيم . گفتند كه سوى جرجرايا رفتهاند . به دنبالشان رفتيم ، گفتند : راه مذار گرفتهاند . در مذار بودند كه به آنها رسيديم . يك روز وشب آن جا بوده بودند . استراحت كرده بودند ، وعلف داده بودند وتازه نفس بودند . وقتي به آنها رسيديم ، خسته وكوفته ووامانده بوديم . وچون ما را ديدند ، به طرف اسبان خويش جستند وبر آن نشستند . وچون با آنها مقابل شديم ، سالارشان خريتبن راشد به ما بانگ زد كه : « اى كوردل وديدگان ! شما با خدا وكتاب وى وسنت پيمبرش هستيد ، يا با ستمگرانيد ؟ »
زيادبن خصفه گفت : « اى كورديدگان وكردلان وگوشان ! ما با خداييم واز جملهء آن كسانيم كه خدا وكتاب وى وپيمبرش را بر همهء دنيا از هنگام خلقت تا به روز فنا ترجيح مىدهيم . » -