تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
هامش
- به شمار آن‌ها باشيم . » گفت : « هر كه را مىخواهى بخوان . » گويد : من سه كس از يارانمان را خواندم كه ما نيز پنج كس شديم ، در مقابل پنج كس . آن‌گاه زياد بدو گفت : « به اميرمؤمنان وبه ما چه اعتراض دارى كه از ما جدا شده‌اى ؟ » گفت : « يارتان را به امامت نپسنديدم ورفتارتان را نپسنديدم وچنين ديدم كه كناره گيرم وبا كسى باشم كه به شورا مىخواند . وچون كسان بر يكى هم‌سخن شدند كه مورد رضايت همهء أمت بود ، من نيز با كسان باشم . » زياد گفت : « واي تو ، آيا كسان بر يكى هم‌سخن توانند شد كه در معرفت خدا وعلم سنت وكتاب خدا وقرابت پيمبر وسابقه در اسلام همسنگ كسى باشد كه از أو جدا شده‌اى ؟ » گفت : « همين بود كه گفتم . » زياد گفت : « براي چه اين مرد مسلمان را كشتى ؟ » گفت : « من أو را نكشتم . گروهى از ياران من أو را كشتند . » گفت : « آن‌ها را به ما بده . » گفت : « اين كار نشدنى است . » گفت : « كه اين طور مىكنى ؟ » گفت : « همان است كه شنيدى . » گويد : ما ياران خويش را خوانديم . أو نيز ياران خويش را خواند ، ورو به رو شديم . به خدا از وقتي كه خدايم آفريده بود ، چنين جنگى نديده بودم . نخست با نيزه‌ها جنگيديم ، چندان كه نيزه به دست‌هايمان نماند . سپس با شمشيرها ضربت زديم ، چندان كه كج شد . وبيش‌تر اسبان ما وآن‌ها پى شد وبسيار كس از ما وآن‌ها زخمدار شدند . دو كس نيز از ما كشته شدند ؛ غلام زياد كه پرچم وى را به دست داشت به نام سويد ، ويكى از ابنا به نام وافد پسر بكر . از آن‌ها نيز پنج كس را كشته بوديم . شب درآمد واز هم جدا شديم . به خدا آن‌ها از ما نفرت كرده بودند ، ما نيز از آن‌ها نفرت كرده بوديم . زياد زخمى شده بود . من نيز زخمى شده بودم . گويد : آن قوم به يك سو رفتند . ما نيز به يك سو بياراميديم . لختى از شب گذشته بود كه روان شدند وما از پى آن‌ها برفتيم تا به بصره رسيديم وشنيديم كه سوى اهواز رفته‌اند ودر يكى از نواحي آن جا فرود آمده‌اند ودر حدود دويست تن از يارانشان كه در كوفه مانده بودند ونتوانسته بودند با آن‌ها حركت كنند به ايشان پيوسته بودند وهمگى به سرزمين اهواز أقامت گرفته بودند . گويد : زيادبن خصفه به على نوشت : « اما بعد ، با دشمن خدا ناجى در مذار تلاقى كرديم وآن‌ها را به هدايت وحق وكلمهء انصاف دعوت -