هامش
- على گفت : « بيا تا قرآن را براي تو بخوانم ودربارهء سنت با تو سخن كنم وچيزهايى از مطالب حق را كه بهتر از تو مىدانم ، با تو بگويم . شايد آن چه را اكنون نمىدانى بدانى . »
گفت : « پيش تو باز مىگردم . »
على گفت : « شيطان تورا گمراه نكند ، وناداني به سبكسرى ات نكشاند ، به خدا اگر از من هدايت جويى واندرز خواهى وبپذيرى ، به راه رشادت مىبرم . »
گويد : خريت از پيش على برون شد وسوى كسان خود رفت . من با شتاب از دنبال وى برفتم كه يكى از عمو زادگان وى دوست من بود . مىخواستم پسر عمويش را ببينم وقصهء وى را بگويم وبخواهم كه أو را به أطاعت ونيكخواهى أمير مؤمنان دعوت كند وبگويد كه اين كار در اين دنيا وهم در آخرت براي أو بهتر است .
برفتم تا به منزل خريت رسيدم . أو زودتر از من رسيده بود . بر در خانهاش ايستادم . كساني از يارانش كه هنگام رفتنش پيش على ، حضور نداشته بودند ، آن جا بودند . به خدا چيزى از سخنانى را كه با على گفته بود وجواب وى را نگفته نگذاشت . پس از آن گفت : « اى كسان ، سر آن دارم كه از اين مرد جدا شوم . آمده أم كه فردا باز پيش أو روم ، اما چنان مىبينم كه فردا از أو جدا مىشوم . »
بيشتر يارانش گفتند : « چنين مكن تا پيش أو روى . اگر چيزى گفت كه موافق آن بودى ، مىپذيرى . وگرنه جدايى از أو دشوار نيست . »
گفت : « رأى درست همين است . »
گويد : من اجازه خواستم كه دادند وپيش وى رفتم وگفتم : « تورا به خدا از أمير مؤمنان وجمع مسلمانان جدا مشو وخود را به خطر مينداز واين كسان را كه از عشيره ات با تو هستند ، به كشتن مده على بر حق است . »
گفت : « فردا مىروم وحجت أو را مىشنوم ، ببينم چه مىگويد . اگر حق ودرست بود ، مىپذيرم واگر گمراهى ونادرست بود ، جدا مىشوم . »
گويد : با عمو زادهء وى خلوت كردم كه از خاصانش بود . نامش مدرك بن ريان بود واز مردان بنام عرب بود . بدو گفتم : « تو را به سبب يارى ودوستى حقي بر من هست ، واين به علاوهء حقي است كه مسلمان بر مسلمان دارد . پسر عمويت چنان كرد كه با تو گفت . بكوش ورأى أو را بگردان وعمل أو را زشت شمار كه بيم دارم اگر از أمير مؤمنان جدا شود ، خودش را وعشيرهاش را به كشتن دهد . »
گفت : « خدايت پاداش نيك دهاد كه نيكو ياورى ، ونيكخواهى ورأفت آوردهاى . اگر خريت بخواهد از أمير مؤمنان جدا شود ، از أو جدا مىشوم ومخالفت مىكنم ومىگويم ، از أطاعت ونيكخواهى اميرمؤمنان نگردد وبا وى بماند كه بخت وهدايت وى در اين است . »
گويد : از پيش وى برخاستم وخواستم پيش أمير مؤمنان بازگردم وقصه را با وى بگويم كه از گفتهء يار -