هامش
- خريت گفت : « به ما بگوييد چه مىخواهيد ؟ »
زياد كه مردى مجرب وملايم بود ، گفت : « مىبينى كه ما خستهايم ودربارهء مقصود ما آشكارا در ميان ياران من وياران تو سخن نمىتوان گفت . فرود آي . ما نيز فرود مىآييم وخلوت مىكنيم ودر كار فيمابين سخن مىكنيم . اگر مقصود ما را موافق ميل خويش ديدى ، مىپذيرى . اگر در سخنان تو چيزى يافتيم كه براي ما وتو از آن اميد عافيت توان داشت رد نمىكنيم . »
گفت : « پس فرود آييم . »
گويد : زياد به طرف ما آمد وگفت : بر لب اين آب فرود آييم .
برفتيم وچون نزديك آب رسيديم ، فرود آمديم ومتفرق شديم وحلقه هاى ده ونه وهشت وهفت نفرى شديم كه غذاىخويش را در ميان نهاده بودند ومىخوردند . آنگاه سوى آب مىرفتند ومىنوشيدند .
زياد به ما گفت : « اسبان خود را لگام بزنيد . »
كه لگام زديم . وى ميان ما وآن قوم بايستاد . آن قوم برفتند ودر جانب ديگر فرود آمدند .
زياد سوى ما آمد وچون پراكندگى وحلقه زدن ما را بديد ، گفت : « سبحان اللَّه ، شما را مىگويند مردم جنگى ؟ ! به خدا اگر اينان در اين وقت كه شما بر اين حاليد بيايند ، چيزى بهتر از اين نمىخواهند . بشتابيد وبه طرف اسبان خويش رويد . »
گويد : وما شتابان برخاستيم . بعضىها لباس خود را تكان مىدادند ووضو مىگرفتند . بعضىها آب مىنوشيدند . بعضىها أسب خويش را آب مىدادند . وچون همهء اين كارها را به سر برديم ، زياد بيامد . استخوانى به دست داشت كه گاز مىزد . دو يا سه گاز بدان زد وقمقمه اى آوردند كه آب داشت . از آن بنوشيد ، آنگاه استخوان را بينداخت وگفت : « اى گروه ، ما با اين قوم تلاقى كرده أيم . به خدا عدهء آنها همانند عدهء شماست . شما را با آنها سنجيدهام . به خدا هيچ يك از دو گروه با ديگرى بيشتر از پنج كس تفاوت ندارد . به خدا كار ما وآنها به جنگ مىكشد . اگر سرانجام كار چنين شد ، گروه ناتوان مباشيد . »
آنگاه به ما گفت : « هر كدامتان عنان اسبتان را بگيريد تا من به آنها نزديك شوم وسالارشان را پيش من بخوانيد تا با أو سخن كنم . اگر با من بر آن چه مىخواهم بيعت كرد كه بهتر ، وگرنه ، وقتي شما را خواندم ، بر اسبان نشينيد وهمگان سوى من آييد ومتفرق مباشيد . »
گويد : زياد پيش روى ما رفت . من با وى بودم وشنيدم كه يكى از آن قوم مىگفت : « اين جمع وقتي نزديك شما آمدند ، خسته ووامانده بودند وشما تازه نفس بوديد . گذاشتيدشان تا فرود آمدند وخوردند ونوشيدند واستراحت كردند . به خدا اين درست نبود . به خدا سرانجام كار شما وآنها جنگ است . »
آنگاه خاموش شدند وما به آنها نزديك شديم . زيادبن خصفه ، سالارشان را پيش خواند وگفت : « بيا به گوشهاى رويم ودر كار خويش بنگريم . »
آنها پنج كس بودند كه سوى زياد آمدند . من به زياد گفتم : « سه تن از يارانمان را مىخوانم كه ما نيز -