تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1324

مساهمون:

ص١٣٢٤
هامش
- مىپنداشتيد از مرگ بيم دارم ، مىخواستم نماز را بيش‌تر كنم . » پس از آن گفت : « خدايا ! داد ما را از امتمان بگير . أهل كوفه بر ضد ما شهادت داده‌اند . أهل شام ما را مىكشند . به خدا اگر ما را اين جا بكشند ، من نخستين يكه سوار مسلمانانم كه در اين وادى كشته شده ، ونخستين مردم مسلمانم كه سگان اين جا بر أو بانگ زده‌اند . » گويد : آن‌گاه يك چشم ، هدبه‌بن فياض ، با شمشير سوى أو رفت كه سرا پايش بلرزيد . گفت : « پنداشتى كه از مرگ نمىترسى ، ولت مىكنم ؟ از يارت بيزارى كن . » گفت : « چگونه از مرگ نترسم كه قبر كنده مىبينم وكفن گسترده وشمشير كشيده . به خدا اگر از مرگ بترسم ، چيزى نمىگويم كه پروردگار را به خشم آرد . » گويد : پس أو را بكشت وديگران را يكى پس از ديگرى كشتند تا شش كس شدند . عبد الرحمان بن حسان عنزى وكريم بن عفيف خثعمى گفتند : « ما را پيش اميرمؤمنان ببريد كه ما نيز دربارهء اين مرد مانند سخنان وى مىگوييم . » گويد : كس پيش معاوية فرستادند وگفتهء آن‌ها را بدو خبر دادند . كس فرستاد كه آن‌ها را پيش من آريد . چون پيش معاوية رسيدند ، خثعمى گفت : « اى معاوية ! خدا را ، خدا را كه از اين خانه‌گذران به خانهء آخرت باقي مىروى . وتو را از كشتن ما مىپرسند كه به چه سبب خون ما را ريخته‌اى ؟ » گفت : « دربارهء على چه مىگويى ؟ » گفت : « همان مىگويم كه تو مىگويى . » گفت : « از دين على بيزارم . » پس خثعمى خاموش ماند ومعاوية نخواست چيزى بگويد . گويد : شمر بن عبداللَّه از مردم بنىقحافه به‌پا خواست وگفت : « اى اميرمؤمنان ، پسر عموى مرا به من ببخش . » گفت : « از آن تو باشد . اما من أو را يك ماه به زندان مىكنم . » وچنان بود كه هر دو روز يك بار أو را پيش مىخواند وبا وى سخن مىكرد ومىگفت : « دريغ است كه كسى چون تو ميان مردم عراق باشد . » پس از آن ، شمر بار ديگر با معاوية سخن كرد كه گفت : « تو را شاهد بخشش عموزاده‌ات مىكنم . » پس أو را پيش خواند وآزادش كرد ، به شرط آن كه تا سلطهء وى باقي است به كوفه نرود . گفت : « هر يك از بلاد عرب را كه بيش‌تر دوست دارى ، انتخاب كن تا تو را آن جا فرستم . » پس أو موصل را انتخاب كرد . هميشه مىگفت : « اگر معاوية بميرد به شهرم مىروم . » اما يك ماه پيش از معاوية درگذشت . گويد : معاوية پس از خثعمى به عبد الرحمان عنزى روى كرد وگفت : « اى برادر ربيعى ! دربارهء على چه -