هامش
- يارانش گفتند : « نه ، به خدا نه ، به چشم أو را أجابت نكند . »
شداد به همدستانش گفت : « برويد عمود شمشيرها را بياوريد . »
آوردند ، ودور حجر را فرا گرفتند . بكر بن عبيد عمودى به سر عمرو بن حمق زد كه به زمين افتاد . وأبو سفيان وعجلان ازدى أو را به خانهء يكى از ازديان بردند كه عبيداللَّه بن مالك نام داشت ، ودر آن جا پنهان بود تا از كوفه بيرون شد . عمير بن زيد كلبى به حجر گفت : « در ميان ياران تو شمشير به دستى جز من نيست ، ويك شمشير هم كارى صورت نمىدهد . »
گفت : « چه نظر دارى ؟ »
گفت : « از اين جا بگريز وبه محل عشيرهء خود برو . بلكه تو را نگهدارى كنند . »
از جا برخاست . وزياد كه روى منبر به آنها نگاه مىكرد ، همدان وتيم وهوازن وابناي بغيض ومذحج وأسد وغطفان را مأمور كرد كه به محلهء كنده بروند ، وحجر را بياورند ، چون حجر به خانهء خود رسيد وكمي يارانش را ديد ، آنها را مرخص كرد . گفت : « شما تاب مقاومت نداريد وهلاك مىشويد . »
مىخواستند بروند كه سواران مذحج وهمدان رسيدند وساعتي با هم جنگيدند . قيس بن يزيد أسير شد وديگران گريختند . حجر راه تيرهء بنىحرب كنده گرفت وخود را به خانهء سليمان بن يزيد كندى انداخت ، وآنها تا همان خانه به دنبالش آمدند . سليمان شمشير كشيد كه به جلوى آنها برود ، دخترانش گريستند . وحجر جلويش را گرفت ، واز نيم درى خانه به سمت خانهء بنى عنبرهء كنده رفت وخود را به خانهء عبداللَّه بن حارث برادر اشتر نخعى انداخت . وأو هم با خوشرويى أو را پذيرفت . به أو خبر دادند كه : « پليس در ميان نخع به جست وجوى تو هستند . »
يك كنيز سياه خبر أو را رسانيده بود . وآنها هم به نخع دنبالش رفته بودند . حجر شبانه ناشناس با عبداللَّه بيرون آمد ودر خانهء ربيعة بن ناجذ ازدى پنهان شد . چون دست مأموران به أو نرسيد ، زياد محمد ابن أشعث را طلبيد وگفت : « به خدا بايد حجر را نزد من بياورى ، وگرنه همهء نخل هاى تو را ببرم وهمهء خانه هايت را ويران كنم . واز دست من سالم نمانى تا تكه تكه ات كنم . »
گفت : « به من مهلت بده تا أو را بجويم . »
گفت : « سه روز مهلت . اگر أو را آوردى آزادى . وگرنه خود را در نابودان بشمار . »
محمد را با رنگ پريده تلوتلو به سوى زندان بردند . حجر بن يزيد كندى از تيرهء ابن مره كفيل أو شد . أو را رها كردند .
حجر بن عدي يك شبانه روز در منزل ربيعه به سر برد . غلامي رشيد نام أصفهاني را نزد ابناشعث فرستاد وگفت : « از آن برخوردى كه آن جبار عنيد با تو كرد ، به من خبر رسيد . هراسى به خود راه مده . من نزد تو مىآيم . تو چند تن از قوم خود را جمع كن . براي من از أو أمان بگير كه مرا نزد معاوية فرستد وأو دربارهء من تصميم بگيرد . » -