هامش
- چه مرتبه است . »
جرير بن عبداللَّه گفت : « من حجر را بياورم به شرط آن كه أو را نزد معاوية فرستى تا هر چه خواهد در باب وى به تقديم رساند . »
زياد ملتمس جرير را قبول كرده ، جرير حجر را به مجلس زياد حاضر گردانيد .
ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 69 - 70
چون سلطنت معاوية استوار گشت ، وزياد بن أبيه را امارت عراق داد ، وأو بنيان ظلم وستم را بغاية القصوى نهاد ، چنان كه در مجلدات ناسخ التواريخ به شرح رفت ، يك روز حجر بن عدي در تأخير نماز بر وى اعتراض آورد ، وأو را هدف شناعت 1 فرمود ، وسر از طاعت أو برتافت ، اين كردار بر زياد ناگوار افتاد ، ومعاوية را در شكايت أو مكتوبى فرستاد ، چون حجر به حب على معروف بود ومعاوية در قتل أو منتظر فرصت مىزيست ، اين معنى را مغتنم دانست وزياد را منشور كرد : كه حجر بن عدي را با أصحاب أو دست بگردن بسته به نزد من فرست ، چون زياد به دين حكم نيرومند گشت كس به طلب حجر بن عدي فرستاد ، عبداللَّه بن خليفة الطايى پسر عم عدى به حاتم حجررا برداشته ، به ميان قبيلهء خويش برد ومتوارى ساخت ، زياد بن أبيه جماعتى از أهل شرط را بيرون فرستاد تا ايشان را مأخوذ دارند ، واين جماعت از أهل باخمرا بودند ، معافصةً به ميان قبيله عبداللَّه بن خليفه تاختن بردند ، وعبداللَّه را با خود داشتند خواهر أو كه نوار نام داشت به ميان قبيله آمد .
فقالت : يا معشرَ طَيّءٍ أتُسَلِّمون عبداللَّه بن خليفة !
فرياد برداشت : اى مردم طىّ ، دست باز مىداريد تا عبداللَّه را كوچ دهند ، وپايمال هلاك سازند ! مردم طىّ بيرون تاختند ، وأهل شرط را سر ودست بكوفتند ، وعبداللَّه را رها ساختند ، آن جماعت مراجعت كرده به كوفه آمدند ، ودر مسجد جامع اين خبررا به زياد آوردند ، اين وقت عدى بن حاتم در مسجد جاى داشت ، زياد به تمام غضب روى با أو كرد وگفت : حاضر كن عبداللَّه بن خليفه را ، عدى گفت : اورا چه خواهى ؟ قصه بىفرمانى اورا به شرح كردند .
قال : فهذا شَيءٌ كانَ في الحَيِّ لا عِلْمَ لي به ، أجيئُكَ بابن عمِّي تقتُلُه ! واللَّهِ لو كانَ تحتَ قَدَميّ ما رَفَعْتُها عنه .
عدى گفت : اين امرى است در ميان قبيله حديث شده مرا آگهى نيست ، اكنون تو همىخواهى من پسر عم خويش را حاضر كرده با تو سپارم تا با شمشيرش در گذرانى ! سوگند با خداى اگر در زير قدم من باشد ، پاى خود را از سر أو برنگيرم ، زياد بن أبيه در خشم شد ، وفرمان كرد ، تا عدى بن حاتم را بحبس خانه در بردند وبازداشتند ، مردم كوفه از يمنى وربعي ، وجز ايشان به نزد زياد آمدند ، وگفتند : اين چيست كه با عدى بن حاتم كه از اجله صحابه رسول خداست روا مىدارى ؟ گفت : من اورا به شرط رها مىكنم ، گفتند : شرط چيست ؟ گفت : عدى پسر عم خود را از ميان قبيله اخراج كند ، وما دام كه من سلطنت كوفه دارم -