هامش
- داخل اين شهر نشود ، اين خبر را بعدى بردند ، گفت : روا باشد ، وعبداللَّه بن خليفه را مكتوب كرد كه زياد با تو طريق رفق ومدارا نخواهد سپرد ، صواب چنان مىنمايد كه در جبلين سكون اختيار كنى ، پس عبداللَّه طريق جبلين گرفت ، وبا عدى به مكاتبه مىگذرانيد ، اين قصيدة را نيز بعدى فرستاد : [ . . . ]
مع القصة زياد بن أبيه حجر بن عدي را با يازده تن از أصحاب أو مأخوذ داشته به دست عوانان وحارسان سپرد ، واز كوفه به سوى دمشق روان داشت .
1 . شناعت : زشتى .
ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السلام ، 1 / 170 - 171 ، 174
وشيعه نزد أو رفت وآمد مىكردند واز أو گوش مىگرفتند . زياد زمستان را در بصره بود وتابستان را در كوفه . در بصره سمرة بن جندب را به جاى خود مىگماشت ودر كوفه عمرو بن حريث را . عمارة بن عقبه به أو خبر داد كه شيعه گرد حجر را گرفته وبه فرمان اويند ، واگر بيرون روى ، خروج مىكند . زياد أو را خواست وحذر داد وترسانيد ، وبه بصره رفت وعمرو بن حريث را بر كوفه گماشت . وشيعه نزد حجر مىرفتند وچون در مسجد مىنشست ، شيعه تا نصف مسجد را دور أو پر مىكردند وتماشاچى هم دور آنها مىآمد ومسجد پر مىشد . وجار وجنجال مىكردند وفريادشان به بدگويى معاوية ودشنام بر أو وعيب گويى از زياد بلند مىشد .
اين خبر به عمرو بن حريث رسيد . بالاى منبر رفت واشراف شهر دور أو جمع شدند وآنها را به أطاعت جمعيت دعوت كرد ، واز مخالفت برحذر داشت . يك دسته از أصحاب حجر بر أو جهيدند وفرياد اللَّه أكبر كشيدند ودشنامش دادند تا به أو نزديك شدند ، وأو را سنگباران كردند ودشنام دادند ، تا از منبر به زير آمد وبه قصر رفت ودر را به روى خود بست ، وبه زياد گزارش داد . وچون خبر به أو رسيد ، به شعر كعب بن مالك مثل آورد :« چون صبح به روستا رسيدند * گفتند سران ما دريغا
ديگر به چه بذر خود بكاريم * حفظش نكنيم اگر به تيغا »سپس گفت : « من هيچم اگر كوفه را از حجر محافظت نكنم ، وأو را عبرت ديگران نسازم . واي بر مادرت اى حجر ! ( هوس شامت به گرگت داد ) . »
پس به كوفه آمد وبه قصر رفت وبا قباى سندس وپالتوى خز سبز به مسجد رفت . حجر در مسجد نشسته بود . يارانش گرد أو بودند . زياد به منبر رفت ونطق تهديدآميزى ايراد كرد وبه اشراف كوفه گفت : « بايد هر كدام شما بستگان خود را از گرد حجر فرا خوانيد وبرادر وپسر وخويشاوندان خود را كه از شما مىشنوند ، تا مىتوانيد از أو جدا كنيد . »
وبدين وسيله بيش تر آنها را متفرق كرد . وچون يارانش كم شدند ، به شداد بن هيثم هلالي ، رئيس پليس گفت : « حجر را نزد من بياور . »
نزد أو رفت وگفت : « أمير را أجابت كن . » -