تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1204

مساهمون:

ص١٢٠٤
معاوية كتب إلى المغيرة يستمدّه بمال يبعثه من بيت المال ، فبعث عيراً تحمل مالًا ، فاعترض لها حجر ، فأمسك بزمام أوّلها وقال : لا واللَّه حتّى يوفي كلّ ذي حقّ حقّه . فقال شباب ثقيف للمغيرة : ألا نأتيك برأسه ؟ فقال : ما كنت لأفعلن ذلك بحجر ، فتركه ، فلمّا بلغ معاوية ذلك عزل المغيرة وولّى زياداً ، والصّحيح أنّه لم يعزل المغيرة حتّى مات . « 1 » ابن كثير ، البداية والنّهاية ، 8 / 50 « 1 »
هامش
( 1 ) - در سنهء أحد وخمسين ، حجر به قتل آمد ، وسببش آن كه مغيرةبن شعبه در زماني كه والى ولايت كوفه بود ، بر منبر رفته ، أمير المؤمنين على وبنىهاشم را دشنام دادى واز جهت عثمان آمرزش خواستى . حجر بن عدى با مغيره گفتى كه : « أمثال شما مردم را ، خداى تقدس وتعالى ذم ولعنت كرده ومن گواهى مىدهم كه مردود شما مقبول حق عز وعلاست وهر چه ممدوح شماست به ذم وسرزنش أولى است . » تا مهم منجر به آن شد كه در جمعه‌اى از جمعات ، مغيره بر منبر بالا رفت تا به اداى خطبه قيام نمايد . حجر بن عدى با فرقه‌اى از أصحاب خويش أو را سنگباران كردند ومغيره به سرعت آن چه تمام‌تر ، از منبر فرود آمده به دارالاماره رفت ، ومبلغ پنج درهم به خانهء حجر فرستاد . مردم مغيره را به جهت تنزل سرزنش كردند وگفتند : « آن چه از تو صادر شد ، موجب وهن حكومت ورياست است . » جواب داد كه : « اين احسانى كه با حجر كردم ، أو را به كشتن داد . چه وى دلير گشته بعد از من با حكام كوفه همين معامله پيش خواهد گرفت وعاقبت سردرسر افعال خويش خواهد گذارد . واكنون كه اجل من نزديك رسيده است ، نمىخواهم كه أمثال اين مردم را به قتل آورم تا سبب عزت معاوية در دنيا وموجب شقاوت من در عقبا گردد . » ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 69 بدان كه چون مغيرةبن شعبه والى كوفه شد ، بالاى منبر ، علىبن ابىطالب وشيعيانش را بد مىگفت وبه كشندگان عثمان لعن مىكرد وبراي عثمان آمرزش مىخواست وأو را تبرئه مىكرد . حجر بن عدى از جا برمىخاست ومىگفت : « اى كساني كه ايمان آورديد ! به عدالت قيام كنيد براي خدا ، بر ضرر خودتان هم باشد ، گواه باشيد ( سورهء نساء ) . من گواهم كسى را كه بد گوييد ، به فضل شايسته‌تر است از آن كه مدح كنيد وآن كه را پاك شماريد ، به مذمت شايسته‌تر است از آن كه عيب كنيد . » مغيره به أو مىگفت : « اى حجر ! واي بر تو . از اين سخن‌ها دست بكش واز خشم سلطان بپرهيز ، كه بسيار باشد چون تويى را بكشد . » واز أو صرف‌نظر مىكرد وهميشه چنين بود ، تا روزى مغيره در آخرين روزهاى خود ، بالاى منبر به على بد گفت وأو را وشيعيانش را لعن كرد . حجر از جا جست وفريادى كشيد كه تا بيرون مسجد شنيده شد وگفت : « اى انسان ! تو نمىفهمى به كه جسارت مىكنى . تو اميرمؤمنان را بد مىگويى واز مجرمان تمجيد مىكنى . » تا در سال پنجاه هجرى مغيره مرد . كمره‌اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 159 - 160