لمّا مات أمير المؤمنين عليه السلام خطب الحسن عليه السلام بالكوفة ، فقال : أيّها النّاس ! إنّ الدّنيا دار بلاء وفتنة ، وكلّ ما فيها فإلى زوال واضمحلال ، فلمّا بلغ إلى قوله : وإنِّي أبايعكم على أن تحاربوا من حاربت ، وتسالموا من سالمت ، فقال النّاس : سمعنا وأطعنا ، فمرنا بأمرك يا إمام المؤمنين ، فأقام بها شهرين .
قال أبو مخنف : قال ابن عبّاس كلاماً فيه : فشمّر في الحرب وجاهد عدوّك ودار
هامش
- ديده شد درصدد مخالفت با أو برآمدند وبسيارى از آنان ريختن خون أو را حلال دانسته ، مىخواستند أو را تسليم دشمن كنند . وپسر عمويش ( عبيداللَّهبن عباس ) دست از يارى أو برداشت وبه دشمن پيوست . وبه طور عموم آن مردم به دنياي زودگذر روآور شده واز نعمتهاى آخرت چشم پوشيدند .
پس امام عليه السلام براي پابرجا ساختن حجت وداشتن عذرى ميانهء خود وخداىتعالى وپيش همهء مسلمانان ، پيمان محكمى از معاوية براي صلح گرفت ، وبا أو شرط كرد : دشنام گويى أمير المؤمنين عليه السلام را واگذارند ، ودر قنوت نماز ، ناسزا به آن حضرت عليه السلام نگويند ، وشيعيان أو در أمان باشند ، وكسى به بدى متعرض هيچ يك از ايشان نشود ، وهر كدام از ايشان حقي دارد ، حقش را به أو برسانند .
معاوية همهء اين شرايط را پذيرفت وپيمان بر انجام آنها بست وسوگند ياد كرد كه به آنها وفا كند . وچون روى اين شرايط صلح به پايان رفت ، معاوية به سمت كوفه به راه افتاد تا به نخيله ( كه در نزديكى كوفه است ) رسيد . وچون آن روز جمعه بود ، نماز جمعه را هنگام ظهر با مردم خواند وخطبهاى براي آنان ايراد كرد . ودر خطبهاش چنين گفت : « همانا به خدا من با شما جنگ نكردم كه شما نماز بخوانيد يا روزه بگيريد ، ونه براي اين كه حج به جا آوريد ، ويا زكات بدهيد ؛ زيرا آنها را به جا خواهيد آورد . ولى من با شما جنگ كردم تا بر شما أمير شده ، حكومت كنم . وبا اين كه شما آن را ناخوش داشتيد ، خداوند آن را به من داد . آگاه باشيد كه من حسن عليه السلام را به چيزهايى آرزومند كرده ووعدههايى به أو دادم ، ولى همهء آنها را زير پا نهم وبه هيچ يك از آنها وفا نخواهم كرد . »
پس از آنجا برفت ، تا به كوفه درآمد وچند روزى در آنجا ماند . وچون كار بيعت مردم كوفه با أو به پايان رسيد ، به منبر بالا رفت وبراي مردم خطبه خواند ونام أمير المؤمنين عليه السلام را بر زبان جارى ساخته وبه آن حضرت و ( فرزندش ) حسن عليهما السلام دشنام وناسزا گفت .
حسن وحسين عليهما السلام در آنجا حضور داشتند . حسين برخاست كه پاسخش دهد ، حسن عليه السلام دست أو را گرفته بنشاند وخود برخاست وفرمود : « اى آن كه على را به بدى ياد كردى ، منم حسن وپدرم على است . تويى معاوية وپدرت صخر است . مادر من فاطمه است ومادر تو هند مىباشد . جد من رسول خدا وجد تو حرب است . مادر مادر من خديجة است ومادر مادر تو فتيله است . پس خدا لعنت كند از ما آن كس كه نامش پليدتر ، وحسب ونسبش پست تر ، وسابقه اش بدتر ، وكفر ونفاقش پيشتر بوده است . »
گروههاى مختلف كه در مسجد بودند ، گفتند : « آمين ، آمين . »
رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 4 - 12