هامش
- شايستهء پرستشى جز خداىيگانه نيست ، هر زمان گواهى بر أو گواهىدهد . وگواهى دهم كه محمد صلى الله عليه وآله بنده وفرستادهء اوست كه أو را بر حق فرستاده وامين بر وحى خود ساخته . درود خداوند بر أو وآلش باد . به خدا سوگند ، همانا من اميدوارم كه به حمد اللَّه ومنه بامداد كرده باشم ، در حالي كه خيرخواهترين آفريدگان خداوند براي بندگانش باشم ، وشب را به روز نياورده باشم ، در حالي كه كينهاى از مسلمانى به دل داشته يا ارادهء سوئى ويا نيرنگى دربارهء كسى داشته باشم . آگاه باشيد همانا آن چه شما را به همراه بودن وگرد هم آمدن مىبرد ، اگرچه شما ناخوش داشته باشيد ، برايتان بهتر است از چيزى كه شما را به پراكندگى وجدايى كشاند ، اگرچه آن را دوست داشته باشيد . آگاه باشيد كه آن چه من دربارهء شما مىانديشم ، بهتر است از آن چه شما براي خود مىانديشيد . پس از دستور من سرباز نزنيد ورأى مرا ( كه برايتان پسنديده أم ) ، به من باز نگردانيد ( ودر صدد مخالفت من برنياييد ) . خداوند من وشما را بيامرزد ، وبه آن چه در آن دوستى وخشنودى اوست راهنمايى فرمايد . »
( راوي گويد : ) پس ( از اين سخنان ) مردم به هم نگاه كرده وبه يكديگر گفتند : « از اين سخنان كه گفت ، دربارهء أو چه پنداريد ( وآيا چه مىخواهد انجام دهد ) ؟ »
گفتند : « به خدا سوگند ، چنين پنداريم كه مىخواهد با معاوية صلح كند ، وكار را به أو واگذارد . »
مردم گفتند : « به خدا اين مرد كافر شد . »
( اين را گفتند ) وبه سراپردهء آن حضرت ريخته ، هر چه در آن بود به يغما بردند ، تا جايى كه جانماز آن حضرت را از زير پايش كشيده وبردند . و ( مردى به نام ) عبد الرحمان بن عبداللَّه جعال ازدى با خشونت پيش آمد ورداى آن حضرت را از دوشش كشيد . وآن جناب بدون ردا همچنان كه شمشير به گردنش آويزان بود ، در خيمه نشسته بود . آنگاه أسب خود را خواسته ، آوردند وسوار شد . وگروهى از نزديكان وشيعيان آن حضرت ( براي نگهبانى ) دور أو را گرفته ، واز كساني كه ارادهء آزارش را داشتند ، جلوگيرى مىكردند . فرمود : « قبيلهء ربيعه وهمدان را نزد من آريد . »
وچون آنان را خبر كرده ، آمدند ودور تا دور أو را گرفته ، مردمان را از آن جناب دور مىكردند . وبه همين حال با گروهى ديگر از مردمان ( جز اين دو قبيله ) كه با أو بودند به راه خود مىرفت . وهمين كه به تاريكى ساباط ( مدائن ) گذر كرد ، مردى از بنى أسد كه جراح بن سنانش مىگفنتد ، پيش آمد در حالي كه شمشيرىباريك در دست داشت ، دهنهء أسب آن حضرت عليه السلام را گرفت وگفت : « اللَّه أكبر ، اى حسن مشرك شدى ، چنان چه پدرت پيش از اين مشرك شد . »
( اين سخن ياوه وحرف نابههنجار را گفت . ) سپس با آن شمشيرى كه در دست داشت ، چنان بران آن حضرت زد كه گوشت را شكافته باستخوان رسيد ، وامام ( از شدت آن زخم ) به گردن آن مرد انداخت وهر دو به زمين افتادند . پس مردى از شيعيان امام حسن عليه السلام به نام عبداللَّه بن خطل طايى آن مرد را بگرفت ، وآن شمشير را از دستش بيرون كشيده وشكمش را با همان پاره كرد . ومرد ديگرى به نام ظبيان بن عمارة به -