هامش
- جنگ هستى . به زودى آن را ديدار خواهى كرد . پس چشم به راه آن باش ، انشاء اللَّه تعالى . وبه من رسيده كه تو خشنود شده اى به مرگ كسى كه هيچ خردمندى بدان خشنود نيست ( يعنى به مرگ أمير المؤمنين عليه السلام ) . وجز اين نيست كه تو در اين باره همانند كسى هستى كه پيشينيان گفتهاند :
1 - بگو به آن كس كه مىجويد خلاف آنچه ديگران بر آن رفتهاند ، مهيا باش براي رفتن . همانند رفتن ديگران كه گويا به تو هم رسيده است ( يعنى مرگ كه سراغ گذشتگان آمده سراغ تو نيز خواهد آمد ) .
2 - زيرا ما وآن كس كه از ما مرده است ، همانند كسى هستيم كه شبانه به جايى رود وشب را در آن جا به سر برد تا بامداد كوچ كند . »
پس معاوية پاسخ نامهء آن حضرت را نوشت . ونيازى نيست كه ما متن آن را در اين جا نگارش دهيم . وپس از اين نامههايى ميان آن حضرت عليه السلام ومعاوية رد وبدل شد . وامام عليه السلام برهانهايى براي سزاوار بودنش بهخلافت ، وهمچنين دربارهء اينكه آنان كه بر پدرش علي عليه السلام پيشىجستند ( لياقت خلافت نداشتند و ) بهستم بر آنجناب برترى جستند وسلطنت پسر عمويش رسول خدا صلى الله عليه وآله را بربودند ، سخنانى مرقوم داشت ومطالبى نوشت كه نقل آنها سخن را به درازا كشد . تا اين كه معاوية براي پيروز شدن بر آن حضرت عليه السلام ، به سوى عراق رهسپار شد . وچون به جسر شهر منبج ( كه در ده فرسنگى حلب مىباشد ) رسيد ، امام حسن عليه السلام نيز از اين سو جنبش كرد ، وحجر بن عدى ( يكى از شيعيان بزرگوار وياران با وفاى پدرش ) را به سوى فرمانداران خود ( در شهرها ) گسيل داشت كه ايشان را دستور كوچ دهد ومردم را به جهاد ( با دشمن ) برانگيزد .
پس مردمان در آغاز كندى واهمال كردند ، سپس ( با سخنى ) گردن نهاده به راه افتادند . واينان ( كه با آن حضرت بودند ) ، گروههاى گوناگونى از مردم بودند . برخى شيعيان خود وپدرش بودند ، وبرخى از خوارج بودند كه اينان هدفشان تنها جنگ با معاوية بود ( اگر چه علاقهاى نيز به امام عليه السلام نداشتند ، ولى ) از هر راهى ميسر بود ( مىخواستند با أو بجنگند ) ، وبرخى از آنان مردمانى فتنهجو وطمعكار در غنيمت هاى جنگى بودند ( ومىخواستند از اين آب گل آلود بهرهء مادي ببرند ) ، وبرخى دو دل بودند وعقيدة وايمان محكمى دربارهء آن حضرت عليه السلام نداشتند ، وبرخى روى غيرت وعصبيت قومي وپيروى از سران قبايل خود آمده بودند ودين وايمانى نداشتند .
و ( به هر صورت ) ( حضرت عليه السلام با چنين مردمانى ) به راه افتاد تا به حمام عمر رسيد ، واز آن جا راه دير كعب را پيش گرفته ، تا به ساباط آمد ودر كنار پل ساباط فرود آمد وشب را در آن جا به سر برد . چون بامداد شد ، خواست أصحاب وهمراهان خود را آزمايش كند ، ومقدار حرف شنوايى وأطاعت آنان را بسنجد ، تا دوستان خود را از دشمنانش جدا سازد ودر هنگام جنگ وبرابر شدن با معاوية ومردم شام به كار خود بينا وبصير باشد . از اينرو دستور فرمود ، مردم انجمن كنند . وچون گرد آمدند ، بر منبر رفته خطبه اى خواند وفرمود : « سپاس خداى را هرگاه شخص سپاسگزارى ، ستايش أو كند . وگواهى دهم كه -