هامش
- بامداد آن شبى كه أمير المؤمنين عليه السلام در آن شب از دنيا رفت ، خطبه خواند ، وحمد وثناى خداى را به جاى آورد وبه رسول خدا صلى الله عليه وآله درود فرستاد ، آنگاه فرمود : « به حقيقت در اين شب مردى از دنيا رفت كه پيشينيان در كردار از أو پيشى نجستند ، وآيندگان نيز در كردار به أو نرسند . همانا با رسول خدا صلى الله عليه وآله جهاد كرد وبا جان خويش از آن حضرت دفاع نمود . ورسول خدا صلى الله عليه وآله أو را با پرچم خود ( به جنگ ها ) مىفرستاد و ( جبرئيل وميكائيل ) أو را در ميان مىگرفتند ؛ جبرئيل از سمت راستش وميكائيل از سمت چپ أو . وباز نمىگشت تا به دست تواناى أو خداوند ( جنگ را ) فتح كند . ودر شبى از دنيا رفت كه عيسىبن مريم در آن شب به آسمان بالا رفت ، ويوشعبن نون وصى حضرت موسى عليهما السلام در آن شب از دنيا رفت . وهيچ درهم ودينارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم كه آن هم از بهره اى ( كه از بيت المال داشت ) زياد آمده ، ومىخواست با آن پول براي خانوادهء خود خادمي خريدارى كند . »
( اين سخن را فرمود ) ، سپس گريه گلويش را گرفت وگريست . مردم نيز با آن حضرت گريه كردند . آنگاه فرمود : « منم فرزند بشير ( مژده دهنده به بهشت ، يعنى رسول خدا صلى الله عليه وآله كه از نامهاى آسمانى أو بشير است ) . منم فرزند نذير ( ترسانندهء از جهنم ) . منم فرزند آن كس كه به اذن پروردگار مردم را به سوى أو مىخواند . منم پسر چراغ تابناك ( هدايت ) . من از خاندانى هستم كه خداوند دوستى ايشان را در كتاب خويش ( قرآن ) فرض وواجب دانسته وفرموده است : بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خويشاوندانم ، وآن كه فرآهم كند نيكى را ، بيفزاييمش در آن نكويى را ( سورهء شورى ، آيهء 23 ) . پس نيكى ( در اين آية ) دوستى ما خاندان است . »
( اين سخنان را فرموده ) ، سپس بنشست . آنگاه عبداللَّه بن عباس رحمه الله ، پيش روى أو به پا خاسته ، گفت : « اى گروه مردم ! اين فرزند پيغمبر شما ووصى امامتان مىباشد . پس با أو بيعت كنيد . »
مردم سخن أو را پذيرفته وگفتند : « چه اندازه محبوب است نزد ما ، وچهقدر حق أو بر ما واجب است . »
وبا آن حضرت عليه السلام به خلافت بيعت كردند . واين جريان در روز جمعه بيست ويكم ماه رمضان سال چهلم هجرى بود . وچون كار بيعت تمام شد ، حضرت ، عمال واميرانى تعيين فرموده وبه شهرها فرستاد . وعبداللَّه بن عباس را به بصره روانه كرد وبه ترتيب دادن كارها ونظم آنها پرداخت .
چون خبر درگذشت أمير المؤمنين عليه السلام وبيعت مردم با فرزندش حسن عليه السلام به گوش معاوية رسيد ، مردى از قبيلهء حمير را در پنهانى به كوفه فرستاد ، ومردى از قبيلهء بنىالقين به بصره روانه كرد كه آن دو اخبار ( كوفه وبصره ) را بنويسند ، وكارها را بر امام حسن عليه السلام تباه سازند . آن حضرت از جريان آگاه شده ، دستور داد ، آن مرد حميرى را كه در نزد حجامت كننده ( يا قصابى ) پنهان شده بود ، بيرون آورده ، گردن بزنند . وبه بصره نيز نوشت ، آن مرد ديگر كه از قبيلهء بنى القين بود ، از ميان قبيلهء بنى سليم بيرون آورده ، گردن بزنند . وآن گاه نامه اى ( بدين مضمون ) به معاوية نوشت : « پس از حمد وثناى پروردگار ، همانا تو مردان را پنهانى براي نيرنگ زدن وغافلگير كردن مىفرستى ، وجاسوسان مىگمارى . گويا خواهان -